دوباره پا گرفتن
شاید شما هم با پروژهی reCAPTCHA آشنا باشید. این پروژه برای تشخیص کلماتِ دری وری که از توی کتابها و مجلات اسکن شدهاند به کار میره. معمولن وقتی میخواهید در یک سایت ثبتنام کنید با این کپچاها مواجه میشید. ویژگی reCAPTCHA اینه که از دو تا کلمه تشکیل شده. یکی از کلمهها توسط خودِ وبسایت تولید شده و معلومه که چیه، اما کلمهی دوم از توی کتابها اسکن شده و چون خودشون نمیدونند چیه به شما نشون میدن که بهشون بگید اون کلمه چیه. شما یکی از کلمهها رُ حتمن باید درست تایپ کنید، اما کلمهای که اسکن شده رُ میتونید غلط هم تایپ کنید بدونِ اینکه مشکلی پیش بیاد. کلمهای که اسکن شده بعضی وقتها اول میآد، بعضی وقتها هم دومه. با کمی تمرین میتونید بفهمید کدوم کلمه اسکن شده. من کلمهای که اسکن شده رُ همیشه غلط تایپ میکنم. مثلن همیشه aaaaaa تایپ میکنم. اگر شما هم خوش ندارید که ازتون بهصورت رایگان بهعنوان ابزار شناسایی واژههای ناشناخته استفاده بشه مثل من عمل کنید. حالا باز اگر کلمهاش فارسی بود و یه کمکی به رشد زبان و فرهنگِ فارسی میشد یه چیزی! با جون و دل درست تایپاش میکردم! ولی واقعن چرا باید برای این آمریکاییهای کون نشور همچین خدمتی ارائه بدم؟ مخام تاب داره؟ یا که چی؟
یه سوالی همیشه توی ذهنام بوده که جواباش هم اصلن برام مهم نیست چون هیچ تاثیری توی زندگیام نداره! سوالام اینه که آیا آدم فقط برای کارهایی که انجام میده باید دلیل داشته باشه؟ یا برای کارهایی که انجام نمیده هم باید دلیل داشته باشه؟ نکتهای که وجود داره اینه که انجام ندادنِ یک کار میتونه انجام دادنِ یک کارِ دیگه باشه. مثلن کسی که غذا خوردن رُ انجام نمیده، ممکنه در حال انجام دادنِ روزه باشه. پس اون شخص باید برای غذا نخوردن دلیل داشته باشه.
خیلی از آدمها دنبالِ شادی واقعی میگردند و اون رُ پیدا نمیکنند. اما چرا هیچ کس دنبال غم ِ واقعی نیست؟ شاید غم ِ واقعی اونقدر زیبا باشه که با دیدناش فکرِ شادی برای همیشه از سرمون بیرون بره. حالا من اینجا از غم ِ واقعی مینویسم تا شاید اگر یه روزی، کسی دنبال غم ِ واقعی میگشت، حداقل یه جایی باشه که بتونه اون رُ پیدا کنه. اگر هم کسی هیچوقت دنبالاش نبود که هیچی، غم اینجا خاک میخوره و برای همیشه تنها میمونه. آدم وقتی ندونه دنبالِ چی میگرده چیزی هم پیدا نمیکنه؛ حتا اگر اون چیز جلوی چشمهاش باشه
اگر هنوز وقتاش نرسیده
چیزی که مشخصه اینه که تا همین صد سال پیش چیزی به نام صف برای ما معنایی نداشته. اما بعد از اینکه کمکم کمی متمدن شدهایم و صف برامون معنا پیدا کرده، صفِ یه دونهای از کجا پیداش شده؟ از اول که وجود نداشته؟ پس بیایید حدس بزنیم چهطوری بهوجود اومده:
در مورد اینکه هواپیمای بدون سرنشینِ آمریکا که جزو پیشرفتهترین هواپیماهای جاسوسیِ دنیاست چهطور بهدست نیروهای سپاه اسلام افتاده حدس و گمانهای زیادی وجود داره. اما در همهی این گمانهزنیها، نقش نیروهای ماورایی نادیده گرفته میشه، چیزی که برای ما ایرانیها که مسلمونزاده هستیم مایهی تاسفه!
یکی از سرگرمیهای من اینه که بنشینم و نظراتی که پای خبرهای سایتهای خبری نوشته میشه رُ بخونم. این نظرات در بعضی سایتها مثل یاهو بیشتر شبیه مطالبی هستند که در مجلات زرد و توسط خانمهای خانهدار نوشته میشن. اما سایتهایی هم هستند که کاربراناش نظراتِ غیرجلفتری مینویسند. مثلن توی یکی از خبرهای سایت wired
تا حالا با خودتون فکر کردهاید چرا بعضیها به خودشون مواد منفجره میبندند و توی یه جمع خودشون رُ منفجر میکنند؟ اولین حدسی که به ذهن میرسه اینه که این افراد شست و شوی مغزی داده شدهاند. و بهشون گفته شده که اگر خودشون رُ منفجر کنند حتمن میرن بهشت و هزار تا حوری و پری هم در انتظارشون هست.
در زندگی ِ هر آدمی لحظاتی هستند که روح ِ او را نمیخراشند! بلکه وقتی برمیگردی و به عقب نگاه میکنی، میبینی که هنوز اونجا هستند و ادامه دارند. من در گذشته زندگی نمیکنم. این گذشته است که در من زندگی میکنه، تبدیل به حال میشه و در آینده هم ادامه پیدا میکنه. آیندهای که پشت سرِ من وجود داره، آیندهای که هر وقت به گذشته نگاه میکنم میبینم که به من نگاه میکنه و لبخند میزنه، هیچ وقت برای من مبهم و دست نیافتنی نیست!
