the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

** زبان امروز **

فعل‌هایی که برای «تحمل کردن» می‌شناسیم معمولن این‌ها هستند:

tolerate
stand

اما اگر بخواهیم بگوییم «دیگه نمی‌تونم تحمل‌اش کنم»
I can't tolerate it anymore
I can't stand it anymore

بهتره بگیم:
I can't take it anymore

آمریکایی‌ها معمولن از take به‌عنوان «تحمل کردن» استفاده می‌کنند.
البته مطمئن نیستم و ممکنه اشتباه کنم.

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی به‌طرز احمقانه‌ای ادامه دارد (۲)

خدایا این‌جا یه گربه‌ای از شدت درد زایمان داره ار ار می‌کنه. راحت‌اش کن، لت ایت گو...
آقا بی‌زحمت اون صدای طبل‌ات رُ کم کن ما خواب‌مون میاد امشب
مرگ یک موجود زنده است
خدایا، روح‌ام رُ اون‌قدر بزرگ کن که حرف‌های خوب و بد دیگران درباره‌ی من اثری در نظر من درباره‌ی اون‌ها نداشته باشه
تو به پلیس چیزی گفتی؟
آخرین تیرهای‌تان را نیز روانه‌ام کنید که وقت‌تان رو به پایان است
اما اون ان‌قدر عاشق مرگ بود که بدون این‌که منتظر من بمونه خودش رُ منفجر کرد

It's very sad and frustrating to know that different people, that different people, sigh..., have been born different
Today I made a mistake without being able to say I am sorry, today I probably changed my destiny
ببخشید، من همون گدایی نیستم که دیروز هم از شما کمک خواستم؟
صدای مرغ دریایی میاد توو این بیابوون
دکتر گفت خون توو رگام لخته شده، اما تا وقتی جریان داره، زنده می‌مونم
کاش منم مثل تو یه سیب زمینی بودم
نخواهم گذاشت ادامه یافتن‌ات را بی‌پایان ماندن، نخواهم گذاشت. تو بر چیزی توانا نیستی آن‌چنان که من‌ام
من با سرعت پنجاه و پنج گره دارم پایین می‌آم. من این بالا خیلی احساس تنهایی می‌کنم
امیرحسین قبول داری دکوپاژ المیرا خیلی به‌تر از تو بود؟
و به خواست خداوند او دوران کودکی خود را در کف رودخانه سپری کرد
بدترین خاطره‌ی زندگی یک شخص می‌تونه این باشه که از مردی که خوش‌اش نمی‌آد بچه‌دار شه
من از فرصت زندگی استقبال نمی‌کنم. از مرگ نیز
کاش من هم می‌تونستم به ماندگارترین ترانه‌ای که تا به‌حال ساخته شده کمی علاقه نشون بدم
تعداد فالوورهام داره کم‌کم به عدد دو نزدیک می‌شه
من اهل قبور هستم شما اهل کجا هستید؟
به بچه‌ام نگاه کردم، چه‌قدر قشنگ مرده بود
دوست داشتی یه شب با مسعود رایگان می‌خوابیدی؟ به‌خاطر بازی خوب‌اش توی زادبوم
امروز یه کیک و نوشابه خوردم
Now tell me, what are the main advantages and disadvantages of eating a person as your breakfast?
دلم می‌خواد یه روزی برسه که ان‌قدر بزرگ شده باشم که دیگه کسی نتونه بفهمه کی خوشحالم هستم و کی ناراحت
می‌خوام فردا ادعای پیامبری کنم، خدایا کمک‌ام کن، تنهام نذار توی این راه سخت
در واقع بذار این‌جوری برات بگم که خواهر خدا می‌شه خاله‌ی بابای خواهرزن برادر زاده‌ی عمه‌ی شوهرزن پدرسگ عموی مادربزرگ ناتنی بابام
از خدا خواهیم توفیق ادب
این جادوگر داره از من خواهش می‌کنه که توی زمان به عقب برگردم
نارسیس به‌تره یا مارکسیس؟
دیشب خواب دیدم دارم با رضا شاهرودی توی آسمون پرواز می‌کنم
می‌خوام برم بازار گراز فروش‌ها. خدایا تنهام نذار
و حالا به حرکات دست پدر مقدس نگاه کنید و ببینید که با تکیه بر نام خدا چه معجزاتی انجام می‌دهد
خدا شاهده که حضور من در زندگی هر کسی یه حکمتی داشته
همه‌مون فاضلاب متحرک هستیم پس به چیزی ننازیم
نکاح زن بت پرست حرام است
یه دفعه نشد بیام این بند کفش سمت راستم رُ باز کنم و گره نخوره
بر نگیرد ز دوش تو اندوه باری
امروز گوشه‌ی اتاقم زیر فرش تکه‌هایی از باقیمانده‌ی اجساد ترک‌هایی که در دهه‌ی نود قتل عام شده بودند رُ پیدا کردم
دیشب خواب دیدم از مسوول حمام عمومی تقاضای وقت بیش‌تری برای شستن خودم دارم
در خبر است به نقل از پدرم که مرحوم پدربزرگ پدرم فرمود از پدر پیر و برنای خود شنید که سه تکه‌ی مرغ خوردنی‌ست: ران و ادامه‌ی ران و سینه‌ی مرغ
روزی برای تو خواهم گفت
چیزی برای زندگی نکردن باقی نمونده
آن‌چه از هیچ برای ما باقی می‌ماند؛ سفری‌ست، سفری‌ست، سفری‌ست
نمی‌دونم چرا قلب‌ام داره برعکس می‌زنه
لباسم همرنگ مبل بود؛ کسی به‌م میوه تعارف نکرد
گمان می‌برم خلوت‌ام با شیطان چهل شبانه روز به درازا بیانجامد
آرامش را، در آسمان باید جست
چمدان‌های‌تان را بردارید و خود را رو به قبله‌ی هم آن خدایی که می‌پرستید به دار آویزید
صورت را با آب نشاید شستن
مبادا این ایام تموم بشه و شما یک قطره اشک هم نریخته باشید
باران کوثری همان این است و این همان باران کوثری
هر کس این پیراهن را بپوشد انگار مرا پوشیده
حالا من از شما می‌پرسم، دوست عزیز، آیا وقتش نرسیده که یک ارزیابی دوباره از میزان آشنایی خودمون با احکام داشته باشیم؟
امروز وقتی از خواب بیدار شدم با کمال تعجب دیدم که هنوز وضو دارم
امروز با قدرت نگاهم کاری کردم که از یکی از چشمهای کسی اشک جاری شود و آن دیگرش به حالت نیمه باز درآید
Give me a penny, and I will tell you a secret. Each secret, a penny
خدا را خدا را، مرا این جامه خوش آمده اما یارای خرید آن نیست
I wish I were in safe hands of a goalkeeper...
ترس من از رو به رو شدن دوباره با سارا بود، نه ستاره
باشگاه بلیاردم رُ فروختم. تخم سگ خیلی خرج داشت
با گوجه‌ای قرمز در دهان و با حالت تسلیم و تضرع، به سوی خدا باز می‌گردم
رفتم توی چند تا از دستشویی‌ها ویندوز نصب کردم
من از گذشتگان و با گذر از جنازه‌ی آنان که خشم خدای‌شان این چنین خوار نمود، درس می‌آموزم
کلاغ را و مرغ عشق را، چه حاجت به دعای ما
ما در سرما، تاریکی و تنهایی، زمین را ترک خواهیم کرد
I need a key to press, to continue...
آب را بر ساحل کوبیده و خود به نظاره نشسته‌ایم. ما، کشتی شکستگانیم
پنهان ز دیدگان، دیدارِ آشنا
آیا برای خدا اهمیتی دارد که بزرگ‌تر از آن است که وصف شود؟
تا حالا شده رهبر یه کشور باشید ولی همچنین خاطر نشان نکرده باشید تاحالا چیزی؟
تا حالا شده خبر مرگ‌تون در هاله‌ای از ابهام فرو رفته باشه؟
از وقتی قلبم رُ آنژیو کردم ورم کرده و درد می‌کنه
توی راه‌پله‌های بیمارستان سرم رُ با بتادین شستم
تا حالا شکلات با شیر شتر خوردی؟
فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم
بوی خوش وصل آمد... شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی!
آقا بهمن از وقتی فهمیده زنش دوسش داره اومده شهر دنبال کار می‌گرده
دوری، جز اینکه می‌شه به‌ش عادت کرد، بدی دیگه‌ای نداره
با این‌که خیلی گشنمه اما روده کوچیکه دل و دماغی برای خوردن روده بزرگه نداره
یه عکس قدیمی از خودم پیدا کردم. همه جا مهه. توی جنگل‌ام انگار. لاشه‌ی یه حیوونی هم روی کولمه
دیشب خواب دیدم یه نفر با شکم‌اش افتاده بود دنبال‌مون. فرار کردیم. یه نفر توی یه کوچه‌ای در رُ باز کرد. همه رفتیم تو. شکم رد شد. اومدیم بیرون
اختیار دارم، اما بزرگوار نه، بزرگوار نیستم
از شیر خانوما میشه ماست زد؟
هر شب خواب می‌بینم پسرم برگشته
بواسطه‌ی رسیدن به سن بلوغ بحرانی در من ایجاد شده که گذر از آن کار آسانی نمی‌نماید
سفیده‌ی تخم سگ را خورده، زرده ی آن را دور بیاندازید
صدای فریادمان بر بلندای کوه را، تنها عقابان دشت می‌شنیدند
حمله‌ی دوچرخه‌سوارها به تجمع مردم در میدان ونک
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود... زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
یه استخر سرباز خوب سراغ ندارید؟ یه استخر سربازی که حاضر باشه جونش رو فدای وطنش کنه
یعنی کی می‌تونم باشم این وقت شب؟
با تاریکی نمی‌توان به نور دست یافت. اندیشه‌ی زمینی از جنس تاریکی‌ست و به عالم نور و اسرار راهی ندارد
سر بر خاک میهن، به خواب می‌روم
چند روزه رفتارم کمی متفارت شده. چمه؟ چیزی شده؟
افسون! دیگر ازت بدم می‌آد
یکی از بچه‌های محله‌مون که دختر خیلی خوبی هم بود با آیت‌الله مقبل‌الحسین ازدواج کرد
راستش من خودم قبول ندارم که نگاه کردن به صورت من خودش یه جور عبادته
دریده
نشستیم با چهل تا کارتِ بنزین کارت بازی کردیم
سلام بر پیش از ما نیز در آرزوی خام به خواب رفته‌گان
می‌خوام برم استرالیا مدرسه‌ی غواصی راه بندازم. برای این کار به پول احتیاج دارم هیچ به این‌اش فکر کرده‌م؟
بوته‌ای بر مزارم خزید و درکنار نام‌ام آرام گرفت
حوصله‌ام سر رفته. برم چندتا از این پرونده‌های تجاوز رُ بازخوانی کنم
رفتم شهر دکتر
هر روز یک ساعت قبل از غروب آفتاب با خواندن دعا وارد دنیای ارواح می‌شوم
fears & hopes
دیشب خواب دیدم شهریار خواب حضرت علی رو دیده ولی صبح که از خواب پا شد هرچی زور زد شعر مناسبی در این زمینه به ذهنش نرسید که بگه
چند تن از آیات عظام در مورد حوادث اخیر امروز با من دیدار کردند
این جوری شد که اومدیم تهرون...

زندگی به‌طرز احمقانه‌ای ادامه دارد (۱)

پ.ن. قبلی رُ دقیقن یه سال پیش نوشته‌ام! فکر نمی‌کردم به این زودی یه سال گذشته باشه!

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرق انسان و حیوان (۲)

دو تا فرق دیگه‌ای که انسان و حیوان دارند:

۱- حیوان‌ها سرفه نمی‌کنند
من تا حالا خمیازه و عطسه‌ی حیوانات را دیده‌ام. اما هیچ‌وقت ندیده‌ام حیوانی سرفه کند.
۲- حیوان‌ها در خواب حرف نمی‌زنند

فرق انسان و حیوان (۱)

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرا عهدی‌ست با جانان

چند سال پیش یه آرزویی داشتم... و خیلی از خدا می‌خواستم که اون آرزو برآورده بشه. زمان همین‌جور می‌گذشت و تقریبن دیگه امیدی به برآورده شدن اون آرزو نداشتم. اون آرزو اون موقع ان‌قدر برام بزرگ بود که از خدا خواسته بودم اگر برآورده بشه دیگه هیچ چیزی تا آخر عمر ازش نخوام؛ هیچ چیزی! ولی یه روز در کمال ناباوری اون آرزو برآورده شد! موقعی که برآورده شدن‌اش تقریبن به یک غیرممکن تبدیل شده بود!
امروز دوباره یاد برآورده شدن اون آرزو افتادم. همیشه یادش می‌افتم؛ اما باز فراموش می‌کنم. فراموش‌کار هستم. با خودم فکر می‌کنم مبادا توی این مدت چیزی برای خودم خواسته باشم. مبادا به عهدی که بستم وفادار نبوده باشم... شاید هم چند بار پیمان شکسته باشم، نمی‌دونم. اما از یه چیز مطمئنم. اینکه خدا به عهدش وفاداره!

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

چشمان تو

پیر که می‌شوی
همه‌ی راه‌ها
به چشمان تو ختم می‌شوند

(این آخرین نوشته‌ی من در سال ۲۰۰۹ بود)

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اردوگاه کار اجباری

مدت‌ها بود که در فکر تاسیس یک اردوگاه کار اجباری بودم. تا این‌که از حدود سه ماه پیش مقدمات کار فراهم شد و با کمک چند تن از دوستان شروع به ساخت اردوگاه کردیم. در ساخت این اردوگاه هر کسی هر کمکی که از دست‌اش برمی‌اومد انجام داد و مردونگی رُ تموم کرد در حق ما.

حقیقت عرض می‌کنم، زبان قاصره از بیان محبتی که دوستان در این مدت به من داشتند.

اما نکته‌ی مهمی که در ساخت این اردوگاه وجود داره ایده‌های نویی هست که در اون به‌کار رفته. به عنوان مثال یکی از مشکلاتی که در همه‌ی اردوگاه‌های کار اجباری معمولن وجود داره اینه که کارگرها از زیر کار در می‌رن و به اندازه‌ی کافی کلنگ نمی‌زنند. راه حلی که در وهله‌ی اول به ذهن ما رسید این بود که بر روی همه‌ی کلنگ‌ها یک حس‌گر ارتفاع‌سنج، یک میکروکنترلر و یک فرستنده‌ی کوچیک نصب بشه. روش کار به این صورت بود که با هر بار کلنگ زدن، ارتفاع کلنگ از سطح زمین کم و زیاد می‌شد و ما می‌تونستیم با انجام یک محاسبه‌ی ساده، میزان کارکرد هر کارگر رُ به یک گیرنده‌ی مرکزی بفرستیم. این روش عالی کار می‌کرد و جواب هم می‌داد، اما مشکلی که داشت این بود که اولن حس‌گرهای ارتفاع‌سنج خیلی گرون‌قیمت بودند، خیلی زود بر اثر ضربه‌های کلنگ خراب می‌شدند و به هیچ وجه استفاده از اون‌ها برای اردوگاه صرفه‌ی اقتصادی نداشت. گذشته از این‌ها بحث تحریم هم در میون بود. فروش این سنسورها به ایران ممنوعه و خرید از بازار سیاه هم کار رُ برای ما مشکل‌تر می‌کرد.

پس باید دنبال راه حل دیگه‌ای می‌گشتیم. حدود یک هفته، من و باقی دوستان فکر کردیم، فکر کردیم، شب و روز فکر کردیم تا در نهایت به یک راه حل مناسب دست پیدا کردیم. (البته بعدن فهمیدیم این راه حل زیاد هم مناسب نیست ولی دیگه چون وقت خیلی کم بود دیگه مجبور شدیم از همین راه استفاده کنیم)

روش کار ساده بود. رفتیم و به تعداد کلنگ‌ها سیم‌کارت اعتباری (ایرانسل) خریدیم. و بر روی هر کلنگ یکی نصب کردیم. ایده‌ای که مطرح شده بود این بود که از مرکز کنترل، با همه‌ی کلنگ‌ها در تمام طول روز یک تماس تلفنی دایمی برقرار باشه. هر بار که کلنگ ضربه‌ای به زمین می‌زد، صدای اون ضربه از طریق خط تلفن به یک پردازنده‌ی مرکزی فرستاده می‌شد و اون پردازنده هم بر اساس این‌که این صدا از شماره‌ی کدوم کلنگ ارسال شده، یک عدد به تعداد ضربه‌های اون کلنگ در پایگاه داده‌ای که تهیه کرده بودیم اضافه می‌کرد. اما این روش هم مشکلی داشت و اون این بود که اگر قرار بود از صبح تا غروب آفتاب با هر کلنگ یک تماس تلفنی برقرار باشه هزینه‌ی سرسام‌آوری آخر هر ماه بابت هزینه‌ی هر خط باید پرداخت می‌شد. خوشبختانه این مشکل هم با پیشنهاد یکی از دوستان برطرف شد. ما از مخابرات درخواست کردیم تعداد زیادی تلفن عمومی (سکه‌ای) در اردوگاه نصب کنند تا کارگرها بتونند بعد از ظهر با خانواده‌شون تماس برقرار کنند و درد دل کنند. بعد از این‌که این تلفن‌ها نصب شد ما هر روز صبح با چند سکه‌ی پنج‌زاری که در اختیار داشتیم با کلنگ‌ها تماس می‌گرفتیم و خوش‌بختانه هیچ مشکلی از نظر ارتباطی نداشتیم. البته مسلمه که به اندازه‌ی همه‌ی کارگرها تلفن عمومی نصب نشده بود. اما این مشکل خاصی نبود. ما فقط سیستم رُ برای اون‌ها توضیح دادیم و به‌شون هشدار دادیم که تعداد کلنگ‌هایی که می‌زنند به‌صورت روزانه شمرده می‌شه. هر روز هم آخر وقت تعداد کلنگ‌های دو سه نفر رُ به صورت تصادفی اعلام می‌کردیم تا بدونند قضیه کاملن جدیه و این اردوگاه واقعن با بقیه‌ی اردوگاه‌ها یه فرقی داره!

محصولِ ۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خسته‌ام رفیق

انگار به تمام خواهران بدحجاب شهر من تذکر داده باشم
انگار تمام توپ‌های شهر را من شوتیده باشم
انگار تمام عزیزان شهر را من از دست داده باشم
انگار تمام لامپ‌های اضافی شهر را من خاموش کرده باشم
انگار سال تولد تمام شعرای شهر را من از بر کرده باشم
انگار هرچه فریاد داریم، من بر سر آمریکا کشیده باشم
انگار تمام آفلاین‌های شهر را من گذاشته باشم
انگار تمام پرده‌های شهر را من کشیده باشم
انگار تمام دوستان شهر را من add کرده باشم
انگار تمام copy های شهر را من paste کرده باشم
انگار تمام امیدهای شهر را من ناامید کرده باشم
انگار تمام خسته‌های شهر را من خوابیده باشم
انگار تمام عاشق‌های شهر را من شده باشم
انگار قضای نماز تمام مردگان شهر را من خوانده باشم
انگار شلیک تمام گلوله‌های شهر را من شده باشم
انگار ذهن تمام چاپلوسان شهر را من خوانده باشم
انگار سوخته‌ی تمام غذاهای شهر را من شده باشم
انگار پای تمام پشه‌های شهر را من شکسته باشم
انگار تمام داوران شهر را من توهین کرده باشم
انگار اذان گلدسته‌ی تمام مساجد شهر را من گفته باشم
انگار چشم از تمام خطاهای شهر را من پوشیده باشم
انگار بخت تمام دختران شهر را من باز کرده باشم
انگار لعنت به شانس بد تمام آدم‌های شهر را من فرستاده باشم
انگار فرار از زیر دمپایی تمام سوسک‌های شهر را من کرده باشم
انگار زیر گوش تمام بی‌ادبان شهر من خوابانده باشم
انگار تمام مغزهای شهر را من فرار کرده باشم
انگار تمام روزنامه‌های فردا را امروز خوانده باشم
انگار تمام غنایم احد را من جمع کرده باشم
انگار قافیه‌ی تمام شعرهای شهر را من باخته باشم
انگار جای تمام بچه‌های شهر را من خیس کرده باشم
انگار چکه از تمام شیرهای خراب شهر را من کرده باشم

انگار پاسی از نیمه شب تمام شهر را من گذشته باشم

خسته‌ام رفیق
بدجوری داغونم

تخت جمشید، بیم‌ها و امیدها

همون‌طور که می‌دونید بنای تخت جمشید (پارسه) همین چند سال پیش از زیر خاک در اومده و بخشی از تاریخ و فرهنگ ما ایرانی‌ها شده. حالا چیزی که مسلمه اینه که ما وظیفه داریم به هر شکلی که می‌تونیم از این بنا محافظت کنیم. روش‌های مختلفی برای نگهداری از این بنا وجود داره ولی به‌ترین روش روشیه که این بنا رُ برای سالیان طولانی حفظ کنه تا مثلن هزار سال دیگه هم نسل‌های بعدی ما بتونن به‌ش نگاه کنند و ازش لذت ببرن. حالا من یه پیشنهادی داشتم. علت اینکه این بنا بعد از چند صد سال ان‌قدر سالم به دست ما رسیده اینه که زیر خاک مدفون بوده دیگه. درسته؟ حال ما هم می‌تونیم دوباره زیر خاک دفن‌اش کنیم. می‌شه خیلی راحت از اطراف شیراز خاک جمع کرد ریخت روی خرابه‌های تخت جمشید. می‌دونم که این کار خیلی هزینه داره و ممکنه کمی سخت باشه ولی ارزش‌اش رُ داره و باعث می‌شه نسل‌های بعد از ما نگن عجب اجداد گه و بی‌عرضه‌ای داشتیم و به‌خوبی از ما در تاریخ نام ببرند همون‌طور که ما از مصریان قدیم که اهرام مصر رُ ساختند به نیکی نام می‌بریم. فقط یه نکته‌ای که باید دقت بشه اینه که سر ستون‌ها حتمن باید از زمین بیرون بمونه که بعدن (هزار سال دیگه) برای پیدا کردن دوباره‌ی بنا و از زیر خاک درآوردن‌اش فرزندان‌مون نیاز با کاوش‌های شبانه‌روزی و طاقت‌فرسای باستان‌شناسی نداشته باشند.

محصولِ ۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

هر یک دقیقه، یک اتفاق

متاسفانه یک اتفاقی افتاده که من اون رُ با شما در میون می‌گذارم. ممکنه بگید مگه شما محرم من هستید که می‌گم بله. خواننده‌های این وبلاگ محرم هستند.
نکته اینه که یک آدم دیوانه‌ای پیدا شده که با جستجوی عبارت «نا آرام blogspot هدیه تهرانی» وارد این وبلاگ شده و چهارده دقیقه و بیست و سه ثانیه مشغول بالاپایین کردن وبلاگ شده. این هم عکس‌اش:




من همین چند روز پیش یک مطلب نوشتم و تقدیم هدیه تهرانی کردم. حالا چه کسی ممکنه خبر داشته باشه که یک ناآرام در بلاگسپات یه مطلب درباره‌ی هدیه تهرانی نوشته؟ هیچ کس! جز کسی که این وبلاگ رُ خونده باشه. و کسی که این وبلاگ رُ خونده باشه چرا باید با جستجوی چنین عبارتی به دنبال رسیدن به این وبلاگ باشه؟ می‌گم به‌دنبال رسیدن به این‌جا بوده چون بعد از این‌که رسیده چهارده دقیقه وقت صرف کرده (مگر اینکه گوگل آنالیتیک اشتباه کرده باشه که بعیده).

من آدرس این وبلاگ رُ حداکثر به چهار پنج نفر از کسانی که من رُ‌ می‌شناسند داده‌ام و احتمالن این شخص یکی از آشنایانی هست که اولن خارج از این چهارپنج نفره و تلاش کرده بر اساس شنیده‌هاش دنبال یه چیزهایی بگرده که گویا موفق هم شده.

هرکس این عبارت مسخره رُ برای رسیدن به این وبلاگ سرچ کرده لطفن هرچه زودتر خودش بگه داستان چیه وگرنه من اگر حدس بزنم داستان چی بوده ممکنه هر یک دقیقه یک اتفاق بیافته و دیگه نشه اوضاع همون‌جوری باشه که باید باشه! (اگه الان هدیه این‌جا بود به‌ش می‌گفتم تو برو کنار دخالت نکن خواهش می‌کنم، خودم می‌دونم دارم چی کار می‌کنم)

نکته‌ی آخر اینکه اگر دفعه‌ی بعد خواستی دنبال ناآرام بگردی بدون که باید اون رُ سر هم بنویسی نه جدا. یه ناآرام همیشه سر همه. می‌فهمی؟ سر هم!

و باز هم نکته‌ی آخر اینکه بعضی آدم‌ها هستند که هم‌زمان هم اسکیزوفرنی دارند هم آلزایمر :))

می‌گم نکنه خودم دنبال همچین چیزی گشتم و به این‌جا رسیدم. اصلن یادم نیست :))

من هم الان همیجوری هستم شاید. خودم دنبال وبلاگ خودم می‌گردم. خودم مشغول خوندن وبلاگم می‌شم. خودم به کسی که جستجو کرده شک می‌کنم، فکر می‌کنم دنبالم هستند.

محصولِ ۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نیازمند

امشب ساعت دوازه سوار یه ماشینی شدم. راننده‌اش یه مرد جوان بود بسیار خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هم بود. بعد مسیر یک کم طولانی بود، شروع کرد حرف زدن. گفت از صبح صدام در نیومده و همه چیز رُ ریختم توی خودم. گفتم چرا؟ گفت مادرم مریض بود و یه هفته بستری بود و بعد دیگه آخرش خرج بیمارستان شد سه میلیون و خورده‌ای و بیمه یک میلیون و سی‌صد رُ داد و دویست تومن هم نمی‌دونم کجا داد و این ور و اون‌ور، موند هفتصد و خورده‌ای هزار تومن که دیگه با هزار قرض و قوله و صبح تا شب کار کردن (بالاخره مادرم بود دیگه وظیفه‌ام بود) هرچی تونستم جمع کردم ببخشید حالا سرت رُ هم درد نمی‌آرم، آقا پنجاه تومن کم اومد. دیگه امروز صبح به خدا گفتم خدایا تو خودت شاهد بودی من همه‌ی زورم رُ زدم ولی نشد. دیگه می‌ریم بیمارستان ببینیم چی می‌شه. پول رُ که گذاشتم جلوی صندوق‌دار، انگار که دل پُری داشته باشه پول رُ دو دستی هُل داد سمت من و گفت نه آقا، ببر کامل که شد بیار. سرم رُ بردم جلو و گفتم خانوم ببخشید، من هر کار کردم نتونستم پنجاه تومن دیگه جور کنم حالا نمی‌شه مادرم مرخص بشه تا بقیه‌ی پول رُ بعدن بیارم؟ گفت صبر کنید با آقای دکتر باید صحبت کنید.

[حالا در همین بین من داشتم با خودم فکر می‌کردم آخرش که احتمالن قراره از من پول بخواد به‌ش چی بگم. آهان به‌ش می‌گم آقا من خودم هم گرفتارم ایشالا خدا مشکل‌ات رُ حل کنه. عجب گرفتاری شدیم نصف شبی ها]

رفتم پیش دکتر. گفتم جریان اینه. گفت این جور وقت‌ها پدرها معمولن پسر بزرگ رُ می‌فرستند جلو. پسرم برو به پدرت بگو بقیه‌ی پول رُ هم بده، راه دوری نمی‌ره. من خیلی عصبانی شدم. گفتم آقای دکتر من پسر بزرگ خانواده هستم. اما پدرم سه سال پیش عمرش رُ داد به شما. حالا هم همه‌ی پولی که تونستم جمع کنم همین بوده. دکتره گفت ای کلک، خب تو که هفتصد تومن جور کردی پنجاه تومن دیگه نمی‌تونستی جور کنی؟ به‌ش گفتم آقای دکتر دیگه عزیزتر از مادر که برای کسی وجود نداره. من همه‌ی توان‌ام در همین حد بود. بعد دیگه دکتره اومد دست‌اش رُ انداخت دور گردن‌ام، گفت ببین پسرم، من حداکثر کاری که می‌تونم بکنم اینه که پول تخت مادرت رُ برای امشب که توی بیمارستان بستری هست نگیرم. وگرنه دیگه بقیه‌اش دست من نیست. باورم نمی‌شد چیزی رُ که می‌شنیدم. بغض گلوم رُ گرفته بود. دیگه طاقت نیاوردم. از بیمارستان زدم بیرون.

[حالا داشتم با خودم فکر می‌کردم دمش گرم عجب استعدادی. بعد با خودم فکر کردم عجب حوصله‌ای هم داره! چه داستان طولانی داره تعریف می‌کنه]

همین‌جوری یکی دو ساعت تو خیابون دور خودم می‌چرخیدم و فکر می‌کردم که باید چی‌کار کنم. یه‌هو یاد قرض‌الحسنه‌ی مسجد افتادم.

[حالا پنج دقیقه است که رسیده‌ایم به مقصد و ایشون زده‌اند کنار خیابون که بقیه‌ی داستان رُ تعریف کنند]

(خلاصه این‌که رفت مسجد و اون‌جا هم از آقایی که این‌هوا ریش داشت نتونست کمکی بگیره چون بیست نفر دیگه هم قبلن برای وام ثبت‌نام کرده بودند)

آخرش گفت: دیگه نمی‌دونم چی کار کنم! نمی‌تونم که کاسه‌ی گدایی دستم بگیرم و برم کنار خیابون بایستم! [سرش رُ گرفت پایین و شروع کرد به بازی با انگشت‌ها و تمیز کردن زیر ناخن‌ها]

گفتم آره دیگه. توکل‌تون به‌خدا باشه. ایشالا که حل می‌شه و نگران نباشید.

[پیاده شدم]

حالا من واقعن نمی‌دونم که این فرد داشت فیلم بازی می‌کرد یا نه. ولی متاسفانه ان‌قدر از این فیلم بازی‌ها توی جامعه زیاد شده که دیگه به هیچ‌کس نمی‌شه اعتماد کرد. همین چند سال پیش توی یه میدونی یه نفر زد به پشت‌ام گفت ببخشید من دانشجو هستم برای رفتن به خونه صد تومن کم آوردم (یه کارت دانشجویی هم نشون‌ام داد). من هم یه دویستی داشتم. گفت اشکال نداره بریم روزنامه فروشی خوردش کنیم. رفتیم خورد کردیم صد تومن دادم به‌ش. حالا دقیقن یک سال بعد! توی همون میدون! یه نفر دست زد به پشت‌ام. برگشتم! دیدم همون آقا! داره یه کارت دانشجویی نشون‌ام می‌ده می‌گه ببخشید من دانشجو هستم، برای رفتن به خونه صد تومن کم آوردم! دیگه واقعن نزدیک بود منفجر بشم.

از این نمونه‌ها خیلی زیاده و متاسفانه اصلن به کسی نمی‌شه اعتماد کرد حتا اگر واقعن راست گفته باشه و نیازمند باشه و آدم شریفی باشه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.