مقاماتِ توالت
» مترجم گوگل toilet papers رُ ترجمه میکنه به مقالاتِ توالت
» شما میدونستید که ماه همیشه فقط یه طرفاش به سمتِ زمینه؟ و اون طرفِ دیگهاش رُ هیچکس تا حالا ندیده. شاید اگر اون سمتاش دیده میشد دیگه انقدر شاعرها برای توصیفِ زیبایی از ماه استفاده نمیکردند. آخه اون وَرِ ماه خیلی زشته. شاید برای همین هم هست که خدا اجازه نداده ماه بچرخه. ماه وقتی هنوز کسی روی زمین نبود علاوه بر دورِ زمین، دورِ خودش هم میچرخید اما یه روز خدا رو کرد به ماه و گفت ماهِ عزیزِ من لطفن یه دقیقه نچرخ کارت دارم. ماه هم دیگه نچرخید تا ببینه خدا چی کارش داره. خدا گفت، ماهِ عزیز، لطفن علاوه بر این یک دقیقه که نمیچرخی، از حالا به بعد هم دیگه نچرخ. روی زمین قراره اتفاقاتی بیافته که بهتره تو نبینی. بعدن شعرهایی که گفته میشه رُ میدم خودت هم بخونی. بعد، خدا درِ قفسِ آدم و هوا رُ باز میکنه و آدم و هوا درندهخوتر از همیشه پا به زمین میگذارند و خودشون و بچههاشون شروع میکنند در وصفِ زیباییِ پُشتِ ماه شعرها گفتن و قلمها فرساییدن و شبها نخوابیدن.
» یکی از حرفهایی که شورای نگهبان میزنه اینه که «نتونستیم صلاحیتِ فلانی رُ احراز کنیم». اشکالِ این حرف اینه که وظیفهی شورای نگهبان احرازِ صلاحیتِ افراد هست. یعنی اگر نمیتونن صلاحیت احراز کنند یعنی نمیتونن وظیفهشون رُ انجام بدن. پس بهتره بروند کنار تا افرادی که میتوانند بیایند.
» یه بار میخواستم از یه نفر یه چیزی بخرم که میفروخت بیست تومن. بهش گفتم پونزده تومن بده. گفت «نمیشه. خودم هفده خریدهام اگر پونزده بفروشم ضرر میکنم». بهش گفتم خب ضرر کن. یه ذره ضرر که اشکلالی نداره. گفت چهطور همچین چیزی ممکنه؟ براش یه مثال زدم. گفتم ببین، مثلن نمک. نمک ضرر داره و اگر نخوریم بهتره، درست؟ ولی هیچکس نگفته نمک باید از زندگی حذف بشه. یه ذره نمک اشکالی نداره.
» یه پیتزایی هست به نام «پیتزا یک»، که توی رتبهبندی پیتزافروشیها از نظر کیفیتِ موادِ موردِ استفاده رتبهی اول رُ داره. چرا؟ چون از مواد درجه دوم استفاده میکنه. پس چرا اول شده؟ چون بقیهی پیتزافروشیها از مواد درجه سوم استفاده میکنند.
» - این موشکی که پرتاب میکنند به کجا میخوره؟
- به هدف میخوره
- چهطوری به هدف میخوره؟
- شاید اندازهگیری میکنند
- ما خودمون وقتی میخوایم یه آشغال از بالای ساختمون پرت کنیم پایین صد بار نگاه میکنیم کسی پایین نباشه. اینها همینطور بیهوا پرتاب میکنند موشک رُ؟
یکی از دلایلِ اینکه الان دیگه نمیشه پیامبری فرستاد یا ادعای پیامبری کرد اینه که مردم دیگه بهخاطر فنآوریهای موجود چیزی رُ راحت باور نمیکنند. فرض کنید همین الان پیامبری بیاد که معجزهاش از وسط نصف کردنِ ماه باشه و همین امشب این کار رُ انجام بده و عدهی زیادی هم وقتی این کار رُ انجام میده در کنارِ پیامبر حاضر باشند و فیلمِ این رویداد هم بهسرعت در اینترنت پخش بشه. خب متاسفانه این معجزه هیچ تاثیری روی کسی نمیگذاره چون خیلی راحت میشه بهش شک کرد. کسانی که فیلم رُ میبینند خیلی راحت میتونن ادعا کنند که فیلم ساختگیه. کسانی هم که در محل حاضر هستند ممکنه ایمان بیارن، اما تعدادشون از چند هزار نفر بیشتر نمیشه و اگر هم به این رویداد گواه باشند کسی گواهیِ اونها رُ باور نمیکنه. امروز هیچ معجزهای نمیتونه بیشتر از رد شدنِ دیوید کاپرفیلد از دیوارِ چین یا نصف شدناش با اره برقی باورپذیر باشه.
من متوجهِ یک انحراف در زبانِ فارسی شدهام. این انحراف وقتی رخ میدهد که یک نفر دنبال گمشدهاش میگردد:


من یه بار کمپوتِ آلبالو خورده بودم. بعد حالام بد شده بود. بعد از ظهر با اخوی رفتیم دکتر. توی مطب که بودیم، هر چی آلبالو خورده بودم بالا آوردم. دکتر هم چون آلبالوها قرمز بود فکر کرد من خون بالا آوردهام. به برادرم گفت: «یالا بدو! داره خون بالا میآره! برسوناش بیمارستانِ اون ورِ خیابون». بیمارستان نزدیک بود. فوری رفتیم اورژانساش. دکتر ازمون پرسید چی شده؟ برادرم هم با دستپاچگی گفت: «خون بالا آورده آقای دکتر». دکترِ اورژانس هم فوری دستور داد یه لوله از توی بینی و حلقام رد کردند و فرستادند تا معده. من اون شب رُ با همین وضعیت تا صبح گذروندم. شبِ سختی بود. صبح اما حالام بهتر شده بود و لوله رُ از دماغام بیرون کشیدند. توی اتاقی که من بودم چند نفرِ دیگه هم بودند. ظهر برامون ناهار آوردند. به پیرمردی که روی تختِ بغلیِ من بود مرغ دادند؛ اما به من بادمجون دادند. گفتم: «من بادمجون دوست ندارم، به من هم مرغ بدید». پرستار گفت نمیشه، مرغ برای شما بده. گفتم: «کی گفته؟» گفت: «دکترت گفته». پرسیدم: «کدوم دکتر؟! دکتری بالا سرِ من نیومده که!». پرستار هم گفت باشه سگ خور؛ و به من هم مرغ داد. بعد از ناهار من که حالام کاملن خوب شده بود با بقیهی مریضها روی یک تخت نشستیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و از این ور اون ور گفتن. تا اینکه پرستارِ بخش اومد توی اتاق و سرمون داد کشید و همه برگشتیم توی تختهامون. پرستار رفت بالای سرِ پیرمردی که توی تختِ بغلی بود و نمیدونم چی کار کرد که حالِ پیرمرد یک هو بههم ریخت. پرستار دستپاچه شده بود. پیرمرد نشست روی تخت و اوغ زد. اوغ زد و کفِ اتاق پر از خون شد. دکتر سراسیمه از راه رسید و وقتی دید چی شده یک کشیدهی محکم خوابوند زیرِ گوشِ پرستار. بعد شروع کرد به تنفس مصنوعی و شوک دادن. اما پیرمرد تموم کرد. پسرِ پیرمرد که رفته بود از داروخونه داروهای پدرش رُ بگیره بعد از چند دقیقه اومد توی اتاق و دید تخت خالیه. گفت: «بابام کو؟!». یکی از مریضهای اتاق که بهنظر شیرین عقل میرسید گفت: «بردناش یخچال. بَ بووو بَ بووو. تموم کرد!» و پسر نشست روی زمین و دو دستی زد توی سرش. یکی دو ساعت گذشت و زمین هنوز پر از خون بود. رفتم از اتاق بیرون و به یکی از سرایدارها گفتم: «میشه بیایی اتاقِ ما رُ تمیز کنی؟ خون کفاش ریخته». نگاهام کرد و گفت: «نه، به من ربطی نداره». گفتم «پس کی باید اونجا رُ تمیز کنه؟» یک طی داد دستام و گفت: «خودت!». رفتم یه اتاقِ دیگه که تختِ خالی داشت دراز کشیدم روی تختاش و ملافه رُ کشیدم روی سرم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک دست اومده زیرِ ملافه و داره دنبالِ دستام میگرده تا سوزن فرو کنه توش. ملافه رُ زدم کنار و داد زدم: «داری چی کار میکنی؟!». خیلی خونسرد گفت: «اومدم ازت خون بگیرم»
یکی از روشهای اینکه بفهمیم چه کسی یه کاری رُ انجام داده اینه که ببینیم چه کسانی از اون کار نفع میبرند. برای نمونه به آدمخوارهای داعش اشاره میکنم. به نظرِ من سه گروه از وجودِ این آدمکشها سود میبرند. خبرگزاریها، کارخانههای شمعسازی و پرورشدهندگانِ گل. نمودار زیر نشاندهندهی میزانِ فروشِ شمع در سطح جهان در طولِ دو سال گذشته به میلیون دلار است. 
یه سوالی که همیشه برام مطرح بوده اینه که چه کسانی باید عطرِ زنونه بزنند و چه کسانی عطرِ مردونه. اگر عطرِ مردونه عطریه که مردها از بوی اون خوششون میآد، بهتر نیست زنها عطرِ مردونه بزنند؟ و اگر عطرِ زنونه عطریه که زنها از بوی اون خوششون میآد، بهتر نیست مردها عطرِ زنونه بزنند؟ آدم باید برای خودش عطر بزنه یا برای دیگران؟
