تغییر
تازگیها یک تغییر خیلی مفید کردهام و اون اینه که دریافتم از بیرون به حداقل رسیده. این تغییر دو تا نتیجهی قابل توجه داشته:
۱- عدم نگرانی از آینده: حداکثر میزان برنامهریزی من برای آینده به یک هفته رسیده. برای همین هم اصلن نگران نیستم که در یک ماه یا یک سال یا سالهای آینده چه اتفاقی قراره بیافته.
۲- عدم ناراحتی از شرایط کنونی: یادمه یه زمانی از شرایط کنونی خیلی ناراحت بودم. مثلن وقتی یه موتور سوار با سرعت از کنارم توی پیادهرو رد میشد کلی ناراحت میشدم که این چه وضعشه و کی میخواهیم آدم بشیم و اینا. ولی الان خودم برای موتور سوارها دست تکون میدم و حتا اگر لازم بشه (مثلن اگر توی یه پیکموتوری مشغول بشم) خودم هم با موتور توی پیادهرو ویراژ میدم.
در واقع فرق آدم با حیوون هم همینه. آدم تغییر میکنه اما حیوون نه.
حالا سال دیگه باز مینویسم چه تغییری کردم. تا اون موقع منتظر بمونید.
یه بار با یکی از دوستانام که خیلی حکیم و دانا بود افتاده بودیم زندان. توی زندان به من خیلی خوش میگذشت و هرچی غذا میآوردند من خیلی با اشتها و علاقه میخوردم. اما دوستام (امیر) لب به غذا نمیزد و هیچ چیزی نمیخورد. روز به روز هم لاغرتر میشد. بهش میگفتم آخه بابا جون چرا با خودت اینکار رُ میکنی واقعن فکر میکنی ارزشاش رُ داره؟ اما نصیحتهام هیچ فایدهای نداشت و این رفیق ما لب به غذا نمیزد. گاهی که غذا خیلی خوشمزه بود نمیتونستم جلوی خودم رُ بگیرم و غذای امیر رُ هم میخوردم. خلاصه اینکه من روز به روز چاقتر و فربهتر میشدم و این رفیق ما روز به روز لاغرتر و مردنیتر.
بعضی از چیزهایی که در مورد تکامل گفته میشه برای من قابل فهمه. مثلن اینکه چند روز پیش یه خبری خوندم که زبون انسان بهمرور نسبت به مزهی CO2 حساس شده تا بتونه غذای سوخته رُ تشخیص بده. یا خیلی مثالهای دیگه که حوصله ندارم فکر کنم یادم بیاد.
امروز روز 
وقتی دبیرستان میرفتم، یه بار بالای راهپلهها ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. یه نفر از بچهها از پایین به من نگاه کرد و گفت فلان معلم اومده؟ من همه بهاش گفتم آره مثل اینکه. یه نفر دیدتش. اونی که اون پایین ایستاده بود ازم پرسید: دیدتش؟!
امروز یه پیشآمدی برام اتفاق افتاد که به نظرم خیلی بیهوده بود.
سلام
من تا حالا خواب پرواز ندیده بودم ولی دیشب برای اولین بار دیدم. اینجوری نبود که از اول توی آسمون باشم. روی زمین میدویدم و بعد میپریدم هوا. دستهام رو باز میکردم و بالا میرفتم. پنج شش متر. اگر تلاش میکردم بالاتر هم میتونستم برم ولی بالاتر رفتن خیلی سخت بود. چند بار وسط خوابم فهمیدم که دارم خواب میبینم و با خودم فکر کردم کاش خواب نبودم و واقعی بود. اما توی خواب فهمیدم که خواب نیستم! و کلی خوشحال شدم از اینکه خواب نیستم و توی بیداری دارم پرواز میکنم! آدمهایی که اون پایین بودند تعجب کرده بودند از دیدن من. با خودم فکر کردم حتمن کلی معروف میشم چون هیچکس نمیتونه اینجوری مثل من پرواز کنه.
شاید تا حالا چیزهای زیادی دربارهی تفاوت انسان و حیوان شنیده باشید از این و اون. ولی حالا من میخوام یه فرقی بین این دو تا مطرح کنم که تا حالا از هیچکسی هیچجا نشنیدهاید. اون فرق اینه:
