چهل و پنج کیلو
من بیشترِ بیماریهام رو موقع رانندگی میفهمم که دارم. مثلن یه بار دنده عقب نمیتونستم برم، فهمیدم گردنام درد میکنه. یا یه بار که فرمون رو نمیتونستم با یه دست محکم بگیرم و مجبور بودم دو دستی بگیرماش فهمیدم چربیام بالاست برای همین دستام کرخت شده بود. من یه زمانی وقتی باهام حرف میزدند چُرت میزدم. همکارها بهم میگفتند فلانی از کدوم پارک میگیری جنسات رو؟ میگفتم بابا به خدا من چیزی نمیزنم. خدا پدر مادر یکی از مهندسها رو بیامرزه نبض دستام رو گرفت بهم گفت بدبخت تو چربی داری! دیگه رفتم آزمایش چکاپ دادم دیدم چربیام هفتصده. نرمالاش صد و بیسته انگار. دکتر میگفت رگهات باید میترکید با اینهمه چربی. از اون موقع من دیگه ماهی یه بار دارم میرم آزمایش کامل میدم. آزمایشگاهش خیلی خوبه مالِ تامین اجتماعی هم هست رایگان در میآد برام. یه بار یه نفر اومده بود بیمارستان خیلی سبک بود، مثلن بگم شاید چهل و پنج کیلو بود ولی چربی داشت! اونجا بود که فهمیدم چربی به چاقی و لاغری ربطی نداره. پسرعمهی دامادمون یه بار پشتاش درد میگیره. بعد از دو ساعت میگه آخ آخ مُردم. و میمیره. دکتر میگفت چون چربیاش بالا بوده خون جریان پیدا نکرده برای همین مُرده. بنده خدا دو تا بچهی شش ساله و هشت ساله هم داشت. کار و بارش هم گرفته بود. تازگیها رفته بود ترکیه آرماتوربندی میکرد.
شمارهی توی دستات هشتاد و چهاره. عدد خوبیه؟ شاید. میگذاری توی جیبات. نیمساعت بعد قرعهکشی میکنند. ده تا عدد میکشند بیرون و نُه تاش رُ دور میریزند. عددی که روی پیراهنِ اسبِ برنده نوشته شده با هشتاد شروع میشه. «هشتاد و ...» چُرتات پاره میشه. «هشتاد و چهار کیه؟» کاغذ رُ دوباره از جیبات در میآری و نگاه میکنی. تویی. میری جلو. حتمن دوباره قرار یک کیف بدهند، یا یک کارتِ هدیه. اما نه، این بار سفره. سفر به مشهد. تو که خداحافظی نکرده بودی. کرده بودی؟ «نه، نکرده بودم». یادت میافته آخرین بار، یعنی یک ماه پیش، موقعِ بیرون رفتن، بیخداحافظی رفته بودی. موقعِ بیرون رفتن حواسات به همه چیز بود الا به خداحافظی. همینجور که عقب عقب راه میرفتی یادِ دو سال پیش افتاده بودی که ساعت ششِ بعدازظهر گفتند کوپهی یکی از قطارها به سمتِ مشهد خالی مونده و تو ساعتِ دوازدهِ شب توی قطار بودی و فردا که رسیدی، ناهار توی حرم بودی. کبابِ امام رضا خوشمزه بود، اما نعنا گفت «بیا یه خوردهاش رُ هم بدیم به یه نفر دیگه» و با یه ظرفِ سفیدِ یک بار مصرف راه افتادید توی حرم. وقتی دنبالِ یه نفر میگشتی که غذا رُ بدی بهش احساسِ قدرت میکردی. به هرکی میخواستی میتونستی ندی. «نه، تو خوب نیستی! تو هم نه. تو هم نه». گشتی تا یه پیرزن پیدا کردی با موهای قرمز که توی سایه روی پلهها نشسته بود و با امام رضا حرف میزد. «این حتمن داره از امام رضا غذا میخواد، بهترین موقع است که فرستادهی امام بشم» و رفتی جلو و گفتی «مادر بیا، بیا یه دقیقه» و کشوندیش کنار که کسی نبینه. غذا رُ که بهش دادی گریهاش گرفت.
