هجوم راهزنان
یادمه یک بار داشتم میرفتم سفر حج. توی خورجینِ خرم مقدار زیادی طلا داشتم. برای محافظت از این بار توی خورجین یک آیتالکرسی گذاشته بودم. یک روز ظهر در بیابان مورد هجوم راهزنان قرار گرفتیم و چون بید بر دینِ خود لرزیدیم. سردستهی راهزنها که یکی از پاهاش چوبی بود و یک طوطی هم روی شونهی راستش نشسته بود وقتی خورجینِ خرِ خستهی من رسید طلاها رُ برداشت و درحالیکه صورتاش از برقِ اونها روشن شده بود قهقههی مستانهای سر داد. اما تا چشماش به کاغذی که روش آیتالکرسی نوشته شده بود افتاد طلاها رُ گذاشت سرِ جاش. سایر دزدها از او در مورد رازِ این کار پرسیدند و او در پاسخ گفت ما دزدِ اموال مردم هستیم نه اعتقاداتشون.
شمارهی توی دستات هشتاد و چهاره. عدد خوبیه؟ شاید. میگذاری توی جیبات. نیمساعت بعد قرعهکشی میکنند. ده تا عدد میکشند بیرون و نُه تاش رُ دور میریزند. عددی که روی پیراهنِ اسبِ برنده نوشته شده با هشتاد شروع میشه. «هشتاد و ...» چُرتات پاره میشه. «هشتاد و چهار کیه؟» کاغذ رُ دوباره از جیبات در میآری و نگاه میکنی. تویی. میری جلو. حتمن دوباره قرار یک کیف بدهند، یا یک کارتِ هدیه. اما نه، این بار سفره. سفر به مشهد. تو که خداحافظی نکرده بودی. کرده بودی؟ «نه، نکرده بودم». یادت میافته آخرین بار، یعنی یک ماه پیش، موقعِ بیرون رفتن، بیخداحافظی رفته بودی. موقعِ بیرون رفتن حواسات به همه چیز بود الا به خداحافظی. همینجور که عقب عقب راه میرفتی یادِ دو سال پیش افتاده بودی که ساعت ششِ بعدازظهر گفتند کوپهی یکی از قطارها به سمتِ مشهد خالی مونده و تو ساعتِ دوازدهِ شب توی قطار بودی و فردا که رسیدی، ناهار توی حرم بودی. کبابِ امام رضا خوشمزه بود، اما نعنا گفت «بیا یه خوردهاش رُ هم بدیم به یه نفر دیگه» و با یه ظرفِ سفیدِ یک بار مصرف راه افتادید توی حرم. وقتی دنبالِ یه نفر میگشتی که غذا رُ بدی بهش احساسِ قدرت میکردی. به هرکی میخواستی میتونستی ندی. «نه، تو خوب نیستی! تو هم نه. تو هم نه». گشتی تا یه پیرزن پیدا کردی با موهای قرمز که توی سایه روی پلهها نشسته بود و با امام رضا حرف میزد. «این حتمن داره از امام رضا غذا میخواد، بهترین موقع است که فرستادهی امام بشم» و رفتی جلو و گفتی «مادر بیا، بیا یه دقیقه» و کشوندیش کنار که کسی نبینه. غذا رُ که بهش دادی گریهاش گرفت.
چند روز پیش که مسابقهی مجارستان و ایسلند رُ از شبکهی سه میدیدم با خودم فکر کردم چهقدر خوبه که بقیهی مسابقه رُ از یکی از شبکههای خارجیِ فرانسوی زبان ببینم. و همین کار رُ کردم. مدتِ زیادی نگذشته بود که متوجه شدم نامِ شمارهی بیستِ مجارستان که ریچارد گُژمیچ هست در گزارشِ گزارشگرِ فرانسوی به اشتباه گوزمیچ تلفظ میشه. اولاش فکر کردم شاید اسم اصلیِ این بازیکن «گوشپیچ» بوده و حرفِ سومِ اسماش داره بنا به ضرورتی قلبِ به «ز» میشه. بعد فکر کردم که شاید اسم اصلی این بازیکن «گوزمیش» بوده؛ حیوانی که دیگه نسلاش منقرض شده. اما هیچکدوم از این حدسها باعث نمیشد که بفهمم چرا گزارشگر فرانسوی داره اسمِ این بازیکن رُ غلط تلفظ میکنه. تا اینکه با کمی تحقیق متوجه شدم واژهی «گُژ» در زبانِ فرانسوی معنیِ خیلی خیلی بدی داره. یعنی خیلی بد! بهقدری بد که من نمیتونم اینجا معنیاش رُ بازگو کنم. برای همین هم بود که گزارشگر فرانسوی به جای «گُژمیچ» میگفت «گوزمیچ». تفاوتهای فرهنگی همیشه جذابیتِ گزارشهای فوتبال رُ دوچندان میکنه.
من تا حالا با برهانهای زیادی توی این وبلاگ اثبات کردهام که خدا وجود داره ولی اثباتِ امروز از همه نوبرتره.
یکی از درسهایی که من از زندگی یادگرفتهام (ولی هنوز برای پس دادناش نیاز به تمرین دارم) اینه که وقتی کاری برای کسی انجام میدم انتظارِ جبران نداشته باشم و هیچ وقت به کسی نگم «پس تو کی میخوای مهمون کنی؟» چون به هر دلیلی طرفِ مقابلام ممکنه نخواد یا نتونه کارِ متقابلی برای من انجام بده، و دلایلاش هم برای خودش محترمه. اما مشکلی که این درس داره اینه که فقط به دردِ خودم میخوره، و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از کسی انتظار نداشته باشم، و نمیتونم از کسی بخوام که از من انتظار نداشته باشه. در این مورد دو تا کار میتونم بکنم. یکی اینکه تا جایی که میتونم از کسی چیزی قبول نکنم و اگر قبول کردم بلافاصله جبران کنم که هرچه سریعتر سوءتفاهم برطرف بشه. دوم اینکه این درس رو با شما در میون بگذارم شاید یک نفر به جُرگهی بیچشمداشتها اضافه شد.
