the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۹۵ تیر ۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

موردِ عجیبِ آقای گُژمیچ

چند روز پیش که مسابقه‌ی مجارستان و ایسلند رُ از شبکه‌ی سه می‌دیدم با خودم فکر کردم چه‌قدر خوبه که بقیه‌ی مسابقه رُ از یکی از شبکه‌های خارجیِ فرانسوی زبان ببینم. و همین کار رُ کردم. مدتِ زیادی نگذشته بود که متوجه شدم نامِ شماره‌ی بیستِ مجارستان که ریچارد گُژمیچ هست در گزارشِ گزارش‌گرِ فرانسوی به اشتباه گوزمیچ تلفظ می‌شه. اول‌اش فکر کردم شاید اسم اصلیِ این بازیکن «گوش‌پیچ» بوده و حرفِ سومِ اسم‌اش داره بنا به ضرورتی قلبِ به «ز» می‌شه. بعد فکر کردم که شاید اسم اصلی این بازیکن «گوزمیش» بوده؛ حیوانی که دیگه نسل‌اش منقرض شده. اما هیچ‌کدوم از این حدس‌ها باعث نمی‌شد که بفهمم چرا گزارش‌گر فرانسوی داره اسمِ این بازیکن رُ غلط تلفظ می‌کنه. تا این‌که با کمی تحقیق متوجه شدم واژه‌ی «گُژ» در زبانِ فرانسوی معنیِ خیلی خیلی بدی داره. یعنی خیلی بد! به‌قدری بد که من نمی‌تونم این‌جا معنی‌اش رُ بازگو کنم. برای همین هم بود که گزارش‌گر فرانسوی به جای «گُژمیچ» می‌گفت «گوزمیچ». تفاوت‌های فرهنگی همیشه جذابیتِ گزارش‌های فوتبال رُ دوچندان می‌کنه.

شرط می‌بندم که تو روزی آفتاب را خواهی دید

روزهایی که مسابقات جام ملت‌ها یا جام جهانی برگزار می‌شه بازارِ پیش‌بینی و تلاش برای درست حدس زدنِ نتیجه‌ی مسابقات هم داغ می‌شه. این پیش‌بینی‌ها باعث می‌شه نتایجِ فوتبال حتا برای کسانی که فوتبالی هم نیستند مهم بشه. کسانی که تا دیروز فرقِ ایرلندِ شمالی و لهستان رُ نمی‌دونستند حالا برای پیروزیِ یکی از اون‌ها دعا می‌کنند. به همین خاطر من فکر می‌کنم پیش‌بینیِ مسابقات روی نتیجه‌ی اون‌ها تاثیر می‌گذاره و اگر عده‌ی زیادی از تهِ دل برای پیروزیِ یک تیم دعا کنند، نتیجه برمی‌گرده و اون تیم برنده می‌شه. و فکر می‌کنم چه‌قدر خوبه که برای خوب شدنِ همه‌ی مریض‌ها هم مسابقه‌ی پیش‌بینی برگزار بشه تا پیش‌بینی کنیم همه‌شون تا فردا خوب می‌شن.

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اثباتِ وجودِ خدا

من تا حالا با برهان‌های زیادی توی این وبلاگ اثبات کرده‌ام که خدا وجود داره ولی اثباتِ امروز از همه نوبرتره.

جمله‌ی معروفی هست که می‌گه «كلّ ما حكم به العقل حكم به الشّرع، و كلّ ما حكم به الشّرع حكم به العقل». یعنی هرچی دین بگه عقل هم می‌گه و هرچی عقل بگه دین هم می‌گه. اما منظور از عقل، عقلِ ناقصِ من و شما نیست. در فلسفه اسلامی «عقلانیت» یکی و واحد است. منظور از عقلِ کُل هم چیزی نیست جز خدا. پس اسلام به هیچ چیزی حکم نمی‌کنه مگر این‌که خدا حکم کنه و خدا هم به هیچ چیزی حکم نمی‌کنه مگر این‌که اسلام به اون چیز حکم کنه؛ و چون اسلام وجود داره، این جا رُ گوش کنید خیلی مهمه، و چون اسلام وجود داره، پس ثابت می‌شه که خدا هم وجود داره. (چون اگه خدا وجود نداشت اسلام نمی‌تونست به چیزی حکم کنه که خدا هم داره به اون چیز حکم می‌کنه. نمی‌دونم می‌فهمید یا...)

بی‌چشم‌داشت‌ها

یکی از درس‌هایی که من از زندگی یادگرفته‌ام (ولی هنوز برای پس دادن‌اش نیاز به تمرین دارم) اینه که وقتی کاری برای کسی انجام می‌دم انتظارِ جبران نداشته باشم و هیچ وقت به کسی نگم «پس تو کی می‌خوای مهمون کنی؟» چون به هر دلیلی طرفِ مقابل‌ام ممکنه نخواد یا نتونه کارِ متقابلی برای من انجام بده، و دلایل‌اش هم برای خودش محترمه. اما مشکلی که این درس داره اینه که فقط به دردِ خودم می‌خوره، و تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که از کسی انتظار نداشته باشم، و نمی‌تونم از کسی بخوام که از من انتظار نداشته باشه. در این مورد دو تا کار می‌تونم بکنم. یکی این‌که تا جایی که می‌تونم از کسی چیزی قبول نکنم و اگر قبول کردم بلافاصله جبران کنم که هرچه سریع‌تر سوء‌تفاهم برطرف بشه. دوم این‌که این درس رو با شما در میون بگذارم شاید یک نفر به جُرگه‌ی بی‌چشم‌داشت‌ها اضافه شد.
الان یه نمونه‌ی خوبی از بی‌چشم‌داشت بخشیدن یادم اومد. یکی از رسم‌هایی که توی عروسی‌ها هست اینه که خانواده‌ها سکه می‌دهند که توی عروسیِ بچه‌ی خودشون هم سکه داده بشه. و همون‌قدر هم داده بشه. مثلن می‌گن برای بچه‌اش تمام سکه ببر که اون هم برای بچه‌ی تو تمام سکه بیاره. حالا اگر اون برای بچه‌ی ما نیم سکه آورد چی می‌شه؟ اگر ربع آورد چی می‌شه؟ شاید فقط ربع داشته بنده خدا. شاید اصلن نداشته و رفته یه سکه‌ی ربع از جایی قرض کرده آورده داده به بچه‌ی شما. اگر کسی رو دوست دارید بهش ببخشید، نه برای این‌که یه روزی هم اون به شما چیزی ببخشه. صلوات!

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

باشد که باز بینیم

این مربع که پر می‌شد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافته، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چی فکر می‌کردم یا چی توی ذهن‌ام بود. حدس می‌زنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمی‌کرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راه‌راهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک می‌شدی لبخندت کم‌کم تمام صورت‌ات را می‌گرفت. من هم بی آنکه جوابت برایم مهم باشد، اولین سؤالی که همیشه ازت می پرسیدم این بود که چرا می‌خندی.
...
چقدر پیر شدی، کاش می‌شد با دستهایم غبار سفید روی موهایت را بتکانم. هیچ‌وقت باورم نشد که آدمها پیر می‌شوند. همیشه فکر می کردم اگر زیرِ یک دیوار گچی بخوابی موهایت سفید می‌شوند. چین و چروک‌ها هم اثرِ زیاد در حمام ماندن بود، مثلِ وقتی که نوک انگشتان‌ام در حمام پیر می‌شد. تا این‌که مادرم پیر شد که زیر گچ دیوار نخوابیده بود. او اصلاً نمی‌خوابید، فقط یکی دو ساعت در آشپزخانه وقتی منتظر بود قرمه‌سبزی حسابی جا بیافتد خواب‌اش می‌برد. تو هم پیر شدی، شاید به خاطر غٔرغٔرهای من پیر شدی. دستهایت چه‌قدر سرد بود. لبخند هم نمی‌زدی که بپرسم چرا می‌خندی. با نگاهت تمامِ این چند سال را برای‌ام مو به مو تعریف کردی. شرمنده شدم، به‌خاطرِ آن پاسبان‌های لعنتی و به خاطرِ آن میله‌های لعنتی‌تر. یادِ روزی افتادم که دمِ درِ کلانتری التماس‌شان کردم مرا به‌جای تو زندانی کنند، می‌گفتم تقصیرِ من بوده نه او –دروغ هم نگفتم، من و تو خوب می‌‌دانستیم که تقصیرِ من بود که تو آنجا بودی– یکی‌شان که سیگار می‌کشید لگد زد، به خاطرِ تو رفته بودم به‌خاطر تو هم زدم بیرون، ‌می‌دانستم اگر چیزی بفهمی پیدایم می‌کنی و فقط زل می‌زنی توی چشم‌هایم، همیشه با خود آن نگاه‌هایت را به «این چه غلطی بود که کردی» تعبیر می‌کردم. تمامِ راه را تا خانه گریه می‌کردم و خودم را نفرین می کردم که از جان‌ات چه می‌خواستم که این بلا سرمان آمد، مگر تو برای من همه چیز نبودی؟ به همه چیز قانع نشدم و دیگر هیچ چیز نداشتم.

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شیر، گناهِ کبیره و چند داستانِ دیگر

» چند وقته که یه تصویری توی ذهن‌ام هست و می‌خوام بکِشم‌اش، اما چون نقاشی‌ام خوب نیست تعریف‌اش می‌کنم براتون. توی یه دهکده‌ای یه زنِ روستاییِ روسری‌به‌سر روی یه سه‌پایه‌ی چوبی نشسته و در حالی که پشت‌اش به تصویره داره شیر می‌دوشه. پیراهن‌اش قرمزه، دامن‌اش هم آبی. اما این زن گاو نمی‌دوشه، شیر می‌دوشه. به جای این‌که یه گاو جلوش ایستاده باشه، یه شیرِ ماده جلوش ایستاده و زنِ روستایی داره از این شیر شیر می‌دوشه. شیر هم علف نمی‌خوره، همین‌طور که شیرش داره دوشیده می‌شه، داره گوشتِ یگ گاوِ دریده شده رُ می‌خوره. این تصویری که من در ذهن دارم اگر خواب بود ممکن بود تعبیری چون چند سال خشک‌سالی و بعد چند سال بارندگی داشته باشه. اما این خواب نیست. رویاست و رویا هم تعبیری نداره.

» اهمیت ندادن به گناهِ صغیره گناهِ کبیره است. اهمیت ندادن به گناهِ کبیره هم گناهِ کبیره محسوب می‌شه. بنابراین، بی‌اهمیت بودن نسبت به گناهِ کبیره بودنِ اهمیت ندادن به گناهِ کبیره، گناهِ کبیره‌ای محسوب می‌شه که تا ابد ادامه پیدا می‌کنه. یعنی همین‌طور گناه به پاتون نوشته می‌شه. هیچ‌جوری هم نمی‌شه جلوش رو گرفت. دستِ کسی هم نیست. برای همین می‌گن فیها خالدون. تا ابد ادامه داره.

» یکی از روایاتی که در مورد حضرت علی (ع) وجود داره اینه که ایشون وقتی کارشون با بیت‌المال تموم می‌شده شمعِ بیت‌المال رُ خاموش می‌کرده‌اند و برای کارهای شخصی یک شمع دیگر روشن می‌کرده‌اند. خب اولین نکته‌ای که در این روایت مشخص هست اینه که آدم از بیت‌المال نباید برای کارهای شخصی استفاده کنه. اما دو تا نکته‌ی جانبی هم وجود داره. یکی این‌که به‌نظر می‌رسه اون موقع شمع خیلی گرونه بوده. چون حضرت علی حاضر نبوده برای کارهای بیت‌المال از شمعی که مخصوصِ کارهای شخصی بوده استفاده کنه. دوم این‌که به‌نظر می‌رسه کارهای بیت‌المال خیلی زیاد بوده و حضرت علی بعدازظهرها کارهای باقی‌مانده رُ می‌آورده خونه انجام می‌داده.

محصولِ ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آب جیش

یه نفر داشت الان رُ با زمانِ شاه مقایسه می‌کرد. می‌گفت: «فقط الان این‌جوری نیست، زمانِ شاه‌اش هم همین‌جوری بود». و ما این جمله رُ این‌جوری شنیدیم: «فقط الان این‌جوری نیست، زمانِ شاشم همین‌جوری بود»

بعد یه زمانی یه تبلیغی از تلویزیون پخش می‌شد، آموزش نقاشیِ «سنا». شعارش هم این بود: «با سنا همه می‌تونن نقاشی بشکند». اما این تبلیغ این‌جوری شنیده می‌شد: «باسن‌ها، همه می‌تونن نقاشی بشکند» (برای دیدن فیلم جستجو کنید: تیزر نقاشی سنا)

بعد من یه بار داشتم توی خیابون می‌رفتم، دوستم رو با آب جیش و دادا شاش توی خیابون دیدم خیلی سلام داشتند خدمت‌ام.

محصولِ ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

** زبان امروز **

طرزِ شمردنِ فرانسوی‌ها خیلی عجیبه. ببینید:

ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، ده هفت، ده هشت، ده نه، بیست
شصت، شصت و یک، شصت و دو ... شصت و نه، شصت و ده، شصت و یازده، شصت و دوازه، شصت و سیزده، شصت و چهارده، شصت و پانزد، شصت و شانزده، شصت و ده هفت، شصت و ده هشت، شصت و ده نه، چهار بیست (هشتاد)، چهار بیست یک، چهار بیست دو، چهار بیست سه، چهار بیست چهار... چهار بیست نه، چهار بیست ده (نود)، چهار بیست یازده (نود و یک)، چهار بیست دوازده، چهار بیست سیزده، چهار بیست چهارده، چهار بیست پانزده، چهار بیست شانزده، چهار بیست ده هفت (نود و هفت)، چهار بیست ده هشت، چهار بیست ده نه، صد

عجیب بود نه؟ همه‌ی مردمِ دنیا یک جور فکر نمی‌کنند. حتمن فرانسوی‌ها هم موقعِ یادگرفتنِ یک زبانِ دیگر غیر از زبانِ مادری‌شان از این‌که می‌فهمند می‌شود به‌جای چهار بیست ده هشت گفت نود و هشت شگفت‌زده می‌شوند.

محصولِ ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به قدرِ کفایت

امروز سوار تاکسی شده بودیم. راننده با خانم‌اش بود. داشت می‌رفت اسلام‌شهر ما رُ هم چون به مسیرش می‌خوردیم سوار کرد. وسط راه ازش خواستم اگر براش فرقی نداره از یه مسیر دیگه بره. اون بنده خدا هم قبول کرد. قبل از پیاده شدن اما گفتگوی عجیبی بینِ ما در گرفت:

من: خیلی ممنون. چه قدر شد؟
راننده: نمی‌دونم، هر چه قدر دادی.
من: بفرمایید (یه پنج هزار تومنی دادم)
راننده نگاهی به پشت و روی اسکناس انداخت و بعد از کمی مکث با صدای آروم پرسید: کم نیست؟
من: اووم... فکر می‌کنم کافی باشه
راننده: باشه (باشه نخواستیم)

محصولِ ۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آیا دنیای پیرامون یک خیال است؟

توی توییتر یه برچسبی وجود داره به‌نامِ «پس از مرگِ من». چند روز پیش یک نویسنده در این مورد نوشته بود:

#AfterMyDeath the universe will face the apocalypse realizing just a bit too late that this entire existence was nothing more than my dream.

این نویسنده نظریه‌ای رُ مطرح می‌کنه که بر اساسِ اون، همه‌ی این زندگی و دنیا خیال و ساخته‌ی ذهنه منه، و پس از مرگِ من این دنیا هم از بین می‌ره.
خب من هم قبلن به این موضوع فکر کرده بودم و با یک استدلال تونسته بودم به خودم ثابت کنم که دنیای پیرامون، ساخته‌ی ذهنِ من نیست. حالا اون استدلال رُ برای شما هم مطرح می‌کنم. البته دقیقن یادم نیست استدلال‌ام چی بود، ولی چیزی بود شیبه به این:

من می‌تونم با ذهن‌ام هر چیزی رُ تصور کنم. مثلن می‌تونم تصور کنم که توی یه قصر زندگی می‌کنم. (یا می‌تونم تصور کنم که یه سایتی وجود داره به‌نامِ توییتر. یا می‌تونم تصور کنم که دیروز یه نفر مُرد.) یا می‌تونم تصور کنم که یک گُل جلوی صورتمه و دارم بوش می‌کنم. پس یکی از توانایی‌های ذهن اینه که روی چیزهایی که می‌سازه کنترل داره، و می‌تونه هرجوری که بخواد ساخته‌های خودش رُ تغییر بده. من می‌تونم با ذهنِ خودم دست‌ام رُ هم حرکت بدم. دست‌ام رُ می‌آرم جلوی صورت‌ام و انگشت‌هام رُ باز می‌کنم، و با اختیارِ خودم می‌بندم‌شون. پس ممکنه دستِ من هم ساخته‌ی ذهن‌ام و یک خیال باشه. اما صندلی‌ای که کمی اون طرف‌تره چی؟ آیا می‌تونم با ذهن‌ام حرکت‌اش بدم و جابه‌جاش کنم؟ نه. اما دستِ من می‌تونه رویِ اون صندلی اثر بگذاره و حرکت‌اش بده. پس دستِ من و صندلی از یک جنس نیستند. دستِ من و ذهنِ من یکی هستند، اما صندلی با ذهنِ من یکی نیست. پس احتمالن ساخته‌ی ذهنِ من هم نیست و بدونِ من هم می‌تونه وجود داشته باشه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.