عبا و پدر
وبلاگ اندیشههای کوچک ناآرام رو بهروز کردم
https://naaraam.wordpress.com
به تاریخ دو مطلب آخر نگاه کنید. عبا و پدر. چهقدره؟
۱۶ سال!
the sad story of finding my lost curiosities over the years
وبلاگ اندیشههای کوچک ناآرام رو بهروز کردم
https://naaraam.wordpress.com
به تاریخ دو مطلب آخر نگاه کنید. عبا و پدر. چهقدره؟
۱۶ سال!
برای مغرور دو تا کلمه وجود داره.
اولین کلمه proud است و معنی مثبت داره؛ یعنی کسی که سرشار از غروره و اشک در چشمهاش حلقه زده!
اما برای اینکه بگیم فلان شخص آدمه مغروریه، باید از کلمه arrogant استفاده کنیم. مثلا وقتی بخواهیم بگیم امباپه آدم مغروریه. یا مثلا گریزمان آدم مغروریه.
یکی از بدبختیهای ما ایرانیها اینه که ترکیه رو از خودمون بالاتر میبینیم.
خودِ ترکها از ترکیه فرار میکنند میرن کشورهای دیگه، بعد ما میریم توی ترکیه ملک و املاک میخریم.
بدبخت نیستیم؟
ترکیه چی داره؟ وقتی مردم میرن استانبول چی کار میکنند؟ میرن میدان تقسیم، راستِ خیابون استقلال رو میگیرند میرن تا پاییناش. یه ساندویچ دونر میخرند با چهار تا لباس و شلوار. دیگه چی داره ترکیه؟ هیچی.
این همه ایرانیها از آنتالیا تعریف میکنند، خداییش تاحالا یه بار شده پاشید برید آنتالیا ببینید چه خبره؟ بهخاطر ساحلش ازش تعریف میکنید دیگه درسته؟ من رفتم یه بار. واقعا ساحلش تعریف چندانی نداره. اگر برای دید زدنِ مردم میرید، که خودِ ترکها با حجاب کامل میرن توی آب شنا میکنند. اگر برای نوع ساحلش بهبه و چهچه میکنید، که ساحل آنتالیا شنی نیست، ماسهایه. ساحل ماسهای زیر آفتاب انقدر داغ میشه که نمیشه روش راه رفت. یعنی اگر مقایسه هم بکنیم سواحل جنوب ایران از نظر شنی بودن و شفافیت آب یک سر و گردن از بقیه سواحل دنیا جلوترند. اگر برای مشروب خوردن و کثافتکاری با آنتالیا حال میکنید، که توی ایران هم میتونید این کارها رو بکنید. آنتالیا چرا؟ به خاطر چال و چولهی آسفالت و کثیف بودن خیابوناش؟ به خاطر سگهای ولگردش؟ به خاطر چیش؟
حالا ترکیه فقط یک مثاله. چرا ما بقیه جاهای دنیا رو از خودمون بالاتر میدونیم؟ چطور میشه این جهل رو درمان کرد؟
چند روز پیش فرصت کردم و فیلم شکار رو تا انتها دیدم. بههمین منظور تصمیم گرفتم نقدی بر این فیلم بنویسم. این اولین باره که برای یک فیلم آشکارا نقد مینویسم، بنابراین ممکنه کاستیهایی داشته باشه که به بزرگی خودتون میبخشید.
در این فیلم پرویز پرستویی نقش احمد رو بازی میکنه که یک راننده کامیونه و داره گوشت میبره تهران. زنش هم پابهماهه و هر لحظه ممکنه بزایه.
تازگیها متوجه شدهام که ما توی فارسی میتونیم خیلی جاها به جای صدای «ق» بگیم «ع» بدون اینکه کسی متوجهِ این تغییر بشه. مثلا به جای «قابل شما رو نداره» میتونیم بگیم «عابل شما رو نداره»، بدون اینکه کسی متوجه بشه. یا میشه گفت: «من عبلن همچین فکری نمیکردم»، یا «بیا یه عولی به هم بدیم!»، یا «عیافه رو نگا!»، یا «عربان شما!»، یا «عیر از شما، کس دیگهای هم از این موضوع اطلاع داره؟».

من یه خونه توی مشهد خریدم و نذر کردم که بهصورت رایگان در اختیار زائرین محترم امام رضا قرار بدم. همچنین نظر کردم که ثواب انجام این کار رو هم تقدیم همون زائری بکنم که در منزل ساکن میشه. یعنی به زائر میگم بیا، این کلیدِ خونه، ثوابش هم برای خودت! حالا اتفاقی که میافته چیه؟ یه خونه به زائر میرسه و یک مقدار هم ثواب. آیا به خاطر این مقدار ثوابی که از طرف من به زائر رسیده، به من ثواب نمیرسه؟ معلومه که میرسه! اما من چی کار میکنم؟ این ثواب دومی رو هم تقدیم زائر محترمی میکنم که اومده مشهد زیارت. آیا از تقدیم این دومین ثواب به زائر، یک ثواب به من نمیرسه؟ من اون سومی رو هم تقدیم میکنم یه زائر محترم. در واقع اون موقعی که کلید رو دادم به زائر و بهش گفتم بیا، این کلیدِ خونه، ثوابش هم برای خودت! منظورم همهی ثوابها بود نه فقط اولی! اتفاقی که میافته چیه؟ اتفاقی که میافته اینه که زائر انقدر ثواب جمع میکنه که جاش میشه بالاترین درجهی بهشت. خوشا به سعادتش!
حالا من از شما میپرسم، آیا اگر من برای این خدمتی که به زائر کردم، یه مبلغ ناچیزی به ازای هر شب ازش پول بگیرم، آیا این کارم بیانصافیه؟
من چند تا خاطره با نوشابه دارم تا یادم نرفته براتون تعریف کنم.
اولیش موقعی بود که سوم راهنمایی بودم. امتحان ثلث سوم داده بودیم با دوستم داشتیم میرفتیم خونه. کنار یه پارکی بودیم، نوشابه گرفتیم وایستادیم جلوی سوپری با کیک خوردیم. این پسره که باهاش نوشابه خوردم اولین روز سال تحصیلی میز اول نشسته بود، منم وسط کلاس نشسته بودم. ناظممون اومد توی کلاس، به من اشاره کرد گفت بیا کنار این بشین. مثلن ایدهاش این بود که من بچهی آروم و زرنگی بودم برم کنار این که شر و درس نخون بود که همدیگه رو خنثی کنیم. یه بار نمیدونم چه کرمی ریخت، منم برای اینکه انتقام بگیریم با نوک خودکارم زارت گذاشتم وسط کف دستش که روی میز بود! البته اون موقع روابط جور دیگهای بود. دوستیها با این چیزا به هم نمیخورد.
خاطرهی دوم سال اول دبیرستان بودیم، با سه تا دیگه از دوستام توی چهارراه ولیعصر رفتیم توی یه پاساژی نوشابه خوردیم. همینطور که نوشابه میخوردیم من یه چیزی در مورد تیم استقلال گفتم که چون غیرمنتظره بود یه نفر خندهاش گرفت نوشابه رفت تو دماغش!
خاطرهی سومی که یادمه همون موقع که دبیرستان بودم یه بار بابام با ماشین اومد دنبالم، دو تا از دوستاش هم باهاش بودند. همینطور که داشتیم میرفتیم چون هوا خیلی گرم بود زدیم کنار از یه سوپری چهارتا نوشابه گرفتیم قورت قورت با هم خوردیم. قدیما اینجوری بود دیگه وقتی هوا گرم میشد مردم نوشابه میخوردن تا رفع تشنگی بشه. یه بارم توی دانشگاه استادم منو با ماشینش تا یه جایی رسوند. هوا خیلی گرم بود و کولر پراید هم جوابگو نبود. به ناچار یه جا که سوپری دیدیم استاد زد کنار و رفت دو تا نوشابه خرید و آورد توی ماشین با هم خوردیم. فکر کنم اون موقع خیلی حال کردم که با استادم نوشابه خوردم!
همین دیگه، این بود خاطرات من با نوشابه. راستی شما چه خاطراتی با نوشابه دارید؟
بابابزرگم هم هر موقع دلش درد میکرد من میپریدم از سر خیابون یه نوشابه براش میگرفتم. تا میخورد یه آروغ مشتی میزد حالش خوب میشد.
یه بار هم توی در نوشابه نوشته بود «جایزه». بردم سوپری گفتم اینجا نوشته جایزه داره. اونا هم بهم خندیدند گفتند جایزه رو که از ما نباید بگیری باید بری از کارخونه بگیری. منم دست از پا درازتر با دره برگشتم خونه. آخرشم نرفتم کارخونه چون اولن نه میدونستم کارخونه کجاست نه اگر هم میدونستم کجاست نمیدونستم چطوری باید تا اونجا برم. اصلن فرض کنیم تا کارخونه هم میرفتم. از کجا معلوم اونا بهم جایزه میدادند؟ شاید میگفتند همون دری که دستته جایزهاته، برو اینجا وای نستا بچه برو بذار به کارمون برسیم!
یکی از چیزهایی که جایگاه آدمی رو مشخص میکنه اینه که چهقدر برای رقصیدن توی مجلس بزم بهش اصرار میکنند. یه وقت هست شما پشت میز نشستهاید و در حالیکه خیار میخورید و با دستتون روی میز دنبال نمکدون میگردید و دارید رقصیدن آدمها رو تماشا میکنید ناگهان میآن سراغتون و از شما هم دعوت میکنند که پاشید برقصید. شما هم طبیعتا تمایلی به رقصیدن ندارید و اعلام میکنید که نه خیلی ممنون من دارم تماشا میکنم. اگر در این وضعیت باز هم بهتون اصرار کردند و باز هم شما انکار کردید و باز هم اصرار کردند و بعد آستین کتتون رو گرفتند و دستتون رو کشیدند و کشون کشون بردنتون وسط که برقصید، اینجا باید به خودتون شک کنید. از خودتون بپرسید آیا من چه کردم که اکنون چنین جایگاهی دارم؟ اما نه، یه وقت هست که به شما نزدیک میشن و بهتون پیشنهاد میکنند که پاشید شما هم برقصید، و شما هم همینطور که به خیارتون نمک میزنید میگید نه، من فقط تماشا میکنم، و اونا هم میگن باشه پس مزاحمتون نمیشیم شما خیارتون رو میل کنید. ببینید چهقدر تفاوت وجود داره! من نگاهم به اون جایگاهه.
دیشب خواب دیدم تعداد زیادی زمین و خورشید توی آسمون وجود داره. زمینها نزدیک به هم بودند و من بینشون بهراحتی حرکت میکردم. وقتی به آسمون نگاه میکردم یه کرهی زمین میدیدم که کل آسمون رو پوشونده بود از بس به زمین نزدیک بود. فقط کافی بود اراده کنم تا از این زمین به اون یکی برم. جابجا شدن بینشون راحت بود.
«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیونها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...