قرص
من تا حالا فکر میکردم هر کی بهم میگه: «اوضاعات خیلی خرابه!» داره شوخی میکنه! اما دیروز اتفاقی افتاد که با چشمهای خودم دیدم که آره! انگار واقعن اوضاعام خیلی خرابه...
رفته بودم پیشِ یه متخصص. بهم گفت دفترچه داری؟ گفتم: بله، توی جیبِ کاپشنمه. گفت: بده. گفتم: چشم. بلند شدم و از جیبم دفترچه رُ در آوردم و گرفتم سمتِ دکتر. اما هرچی صبر کردم ازم دفترچه رُ نگرفت. نگاه که کردم دیدم توی دستام کیفِ پوله... دکتر داشت بهام نگاه میکرد و لبخند میزد! انگار داشت به یه دیوونه نگاه میکرد! گفتم: ببخشید، حواسم پرته
خلاصه با اینکه بهم گفته بود هیچیات نیست برام چند تا قرص و آمپول نوشت. وقتی میخواستم برم بهش گفتم: مگه نمیگید من سالمام؟ پس این قرصها برای چیه؟ گفت: چیزی نیست. اینا آرومات میکنه!
اولین باری که رفتم حج اتفاقاتِ عجیبی برام افتاد. با کاروان رفتم، ولی نه این کاروانهای هوایی؛ نه با هواپیما! پیاده رفتم. خودم اینجوری بیشتر دوست داشتم. فکر میکردم چگونه رفتن به سمتِ خونهی خدا مهمتر از رسیدن به اونجاست. با همین باور بود که توی آفتابِ گرمِ تابستون، راهِ صحرا رُ در پیش گرفتم.
تو شهرِ ما پنجاه و سه ساله برف نیومده
پ: آیا مغزِ انسان هم عرق میکند؟
حسین کلانی توی برنامهی نود پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ حرفهایی زد که به نظرم خیلی جالب بود. انتظار نداشتم از یک فوتبالیست چنین چیزهایی بشنوم:
پاییظ الانوار، ج ۲، ص ۱۱۱
