the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قرص

من تا حالا فکر می‌کردم هر کی به‌م می‌گه: «اوضاع‌ات خیلی خرابه!» داره شوخی می‌کنه! اما دیروز اتفاقی افتاد که با چشم‌های خودم دیدم که آره! انگار واقعن اوضاع‌ام خیلی خرابه...
رفته بودم پیشِ یه متخصص. به‌م گفت دفترچه داری؟ گفتم: بله، توی جیبِ کاپشنمه. گفت: بده. گفتم: چشم. بلند شدم و از جیبم دفترچه رُ در آوردم و گرفتم سمتِ دکتر. اما هرچی صبر کردم ازم دفترچه رُ نگرفت. نگاه که کردم دیدم توی دست‌ام کیفِ پوله... دکتر داشت به‌ام نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد! انگار داشت به یه دیوونه نگاه می‌کرد! گفتم: ببخشید، حواسم پرته

خلاصه با این‌که به‌م گفته بود هیچی‌ات نیست برام چند تا قرص و آمپول نوشت. وقتی می‌خواستم برم به‌ش گفتم: مگه نمی‌گید من سالم‌ام؟ پس این قرص‌ها برای چیه؟ گفت: چیزی نیست. اینا آروم‌ات می‌کنه!

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خارِ مغیلان

اولین باری که رفتم حج اتفاقاتِ عجیبی برام افتاد. با کاروان رفتم، ولی نه این کاروان‌های هوایی؛ نه با هواپیما! پیاده رفتم. خودم این‌جوری بیش‌تر دوست داشتم. فکر می‌کردم چگونه رفتن به سمتِ خونه‌ی خدا مهم‌تر از رسیدن به اون‌جاست. با همین باور بود که توی آفتابِ گرمِ تابستون، راهِ صحرا رُ در پیش گرفتم.

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آدم‌هایی که پیاده به سمت مکه می‌رفتند دو دسته بودند. اون‌هایی که شب هنگام زیرِ نورِ مهتاب می‌رفتند و اون‌هایی که روزها زیرِ نورِ آفتاب. ما هم اول‌اش روزها حرکت می‌کردیم. فکر می‌کردیم از پسِ گرما بر بیایم. اما وقتی که به دره‌ی خون‌دماغان رسیدیم فهمیدیم که تحملِ این آفتاب دیگه کارِ ما نیست. این دره به این خاطر به خون دماغان معروف بود که قدم به قدم روی زمین‌اش خونِ دماغ ِ آفتاب زدگان چکیده بود.
از اون روز به بعد بود که توی کاروان دو دستگی پیش اومد. عده‌ای عقیده داشتند که باید شب‌ها حرکت کنیم، اما پیرمردهای کاروان با حرکت در شب مخالف بودند. استنادِ اون‌ها به شنیده‌های خنده‌داری بود که هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. بر اساس افسانه‌های محلی، در دره‌ی خون‌دماغان غول‌هایی زندگی می‌کردند که شب‌ها همه جا حضور داشتند. اون‌ها کفِ پای طعمه‌های خودشون رُ ان‌قدر لیس می‌زدند تا اون شخص از دنیا بره. به خاطرِ همین افسانه‌ها بود که فعلن تصمیمی برای حرکت در شب نداشتیم. اما یک شب که خواب بودم شخصی در عالم رویا بر من ظاهر شد و این شعر رُ خوند:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش‬
کی روی، ره ز که پرسی، چه کنی، چون باشی؟‬

با عرقِ سردی از خواب پریدم. متوجه شدم که تنها هستم و کاروان در تاریکیِ شب به راه افتاده. صدای زوزه‌ی باد در گوش، من رُ یادِ افسانه‌ی غول‌ها انداخت. خنده‌ام گرفت. فکر کردم شاید به‌تر باشه سریع‌تر راه بیافتم تا به دیگران برسم. زیرِ نورِ مهتاب به راه افتادم. از دور سایه‌ای دیدم که بی‌شباهت به سایه‌ی یک غول نبود. فکر کردم ممکنه سایه‌ی یک درخت باشه. برای این‌که ترسم بریزه به سمت‌اش حرکت کردم. از پیرمردها شنیده بودم که غول‌ها تا وقتی نخوابیده‌ای کاری به کارت ندارند. پرسید: کجا می‌ری؟ گفتم: مکه! عازمِ خانه‌ی خدا هستم! گفت: باشه باشه! آروم باش! بریم. من هم باهات می‌آم... یه لحظه مسیر رُ گم کردم. نمی‌دونستم کجا هستم و به کدوم سمت باید حرکت کنم. یکی دو ساعت بیش‌تر راه نرفته بودیم که مجبور شدیم از شدتِ سرما آتیش روشن کنیم. کنار آتیش که نشسته بودم پلک‌هام سنگین شد و کم‌کم به خواب رفتم... نمی‌دونم چند دقیقه گذشت که با احساسِ سنگینی روی پاهام از خواب بیدار شدم. چشم‌هام به زور باز می‌شد. انگار همه‌ی عضلات‌ام از کار افتاده باشند. نشسته بود روی بدن‌ام و کفِ پاهام رُ لیس می‌زد. سرم گیج می‌رفت. دقیقن نمی‌دونستم چه اتفاقی داره می‌افته. از هوش رفتم.

صبح که چشم‌هام رُ باز کردم باورم نمی‌شد هنوز زنده هستم. بادِ شدیدی می‌وزید و من زیرِ شن دفن شده بودم. پاهای پینه بسته‌ای که از روبروی صورت‌ام رد می‌شدند با زنگِ کاروان همنوا بودند. این پاها خواب بودند، یا سنگینی ِ سایه‌ی اون افسانه، نمی‌دونم. حتا قطع شدنِ ناگهانی ِ صدای پاها هم دیگه برام مهم نبود. تنها چیزی که اون لحظه برام اهمیت داشت این بود که من خودم خواسته بودم با این روش قدم در این راه بذارم! از این لحظه به بعد بود که ذهن‌ام شروع کرد به تخیل زدن. دیگه کنترل‌اش دستِ خودم نبود. شاید این یک سازوکارِ تکاملی بود. یه ساز و کارِ تکاملی که کمک می‌کنه انسان در شرایطِ سخت زنده بمونه و به نسل‌های بعدی منتقل بشه. از اون روز به بعد تا سال‌ها با خودم فکر می‌کردم کاروان‌ها از کنارِ من رد نمی‌شن، بلکه مقصدِ نهایی‌شون از اول همین جایی بوده که حالا من زیرِ شن‌ها دفن شده‌ام. خودم رُ به شکل یک مکعب مستطیل می‌دیدم که همه‌ی کاروان‌های عالم به من می‌رسیدند. چه اون‌هایی که با هواپیما می‌اومدند، چه اون‌هایی که با انتخابِ خودشون این همه راه رُ تا من پیاده می‌اومدند. لذت می‌بردم. بوسه می‌زدم به پاهایی که طواف‌ام می‌کردند. خدا رُ شاهد می‌گرفتم. شاهد رُ خدا می‌گرفتم. به فرشته‌ها آفرین می‌گفتم. فرشته‌ها به‌م آفرین می‌گفتند. غول‌ها هم به من ایمان آورده بودند. دیگه شب‌ها پای کسی رُ لیس نمی‌زدند. راهنمای حاجیا شده بودند. حالا دیگه خیلی وقت بود کسی از ترس، سایه‌شون رُ با سایه‌ی یه درخت اشتباه نمی‌گرفت. من دل‌ام نمی‌خواد اسم‌ام توی کتاب‌ها باشه! نمی‌خوام روش‌ام تدریس بشه! هر کسی باید روشِ خودش رُ داشته باشه. این‌جوری برای کعبه شدن نیاز نیست حتمن توی بیابون گم بشی. هر جا دراز بکشی، حتا اگر زیرِ شن‌ها هم دفن نشده باشی مقصد می‌شی! مقصدی که روشِ رسیدن به‌ش اگر دوست داشته باشید توی کتاب‌ها هم تدریس می‌شه

آدم برفی در ویرجینیا

تو شهرِ ما پنجاه و سه ساله برف نیومده
پنجاه و سه ساله مردم‌اش برف ندیده‌اند!
گاهی که بی‌کار می‌شم، می‌شینم و برای بچه‌های کوچیک از برف می‌گم
من این‌جا تنها کسی هستم با سنِ کم‌تر از پنجاه و سه سال که برف رُ درک کرده
این‌جا پچه‌ها من رُ snow-man صدا می‌زنند

پاسخ به پرسش‌های علمی (۲)

پ: آیا مغزِ انسان هم عرق می‌کند؟
پ: بله. مغز انسان بر اثر فعالیتِ زیاد عرق می‌کند. در واقع آبی که گاهی از بینی سرازیر می‌شود همان عرقِ مغز است.
پ: یعنی هر چه آدم بیش‌تر فکر کند و ذهن‌اش بیش‌تر فعالیت کند مغزش بیش‌تر عرق می‌کند؟
پ: بله
پ: پس چرا کسانی که شطرنج بازی می‌کنند از دماغ‌شان آب نمی‌آید؟
پ: آفرین! ببینید. گرمایی که بر اثرِ فعالیتِ مغزی در هنگام ِ بازیِ شطرنج تولید می‌شود آن‌قدر زیاد است که باعثِ تبخیرِ عرقِ مغز می‌شود. به همین خاطر است که هیچ وقت از دماغ ِ قهرمانانِ شطرنج آبی جاری نمی‌شود. اما هنگامی که شما سرما خورده‌اید، بخاراتِ مغز به دلیل سرمای هوا دچار میعان شده و به صورتِ قطره‌های ریز از بینی پایین می‌چکد.

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اصغر فرهادی؛ بیم‌ها و امیدها

(این مقاله دیروز در سایتِ کافه سینما هم منتشر شد)

همون‌طور که می‌دونید فیلم جدایی نادر از سیمین ساخته‌ی استاد اصغر فرهادی برای دریافت دو جایزه‌ی اسکار در بخش بهترین فیلم‌نامه‌ی اریجینال و به‌ترین فیلم خارجی با چهار فیلمِ دیگه رقابت می‌کنه و تا ساعاتی دیگه مشخص می‌شه که جایزه به چه کسی تعلق می‌گیره. با توجه به این‌که در هر بخش پنج فیلم با هم رقابت می‌کنند احتمال این‌که این فیلم، امسال برنده‌ی هر دو جایزه بشه عبارت است از:
۱/۵ (یک پنجم) ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که می‌شود ۱/۲۵ (یک بیست و پنجم)

خب این یعنی چی؟ یعنی از هر ۲۵ تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، یکی‌ش برنده‌ی دو تا جایزه‌ی اسکار می‌شه.

حالا بیایید حساب کنیم ببینیم با چه احتمالی این فیلم برنده‌ی یک جایزه‌ی اسکار می‌شه:

۲ ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که می‌شود ۲/۵ (دو پنجم) یا ۴۰ درصد

خب این یعنی چی؟ این یعنی این‌که از هر ده تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، چهار تا فیلم حداقل یک جایزه‌ی اسکار می‌گیره. (البته به شرطی که برنده با انداختنِ تاسی یک‌نواخت و پنج پهلو مشخص بشه). خب این یعنی چی؟ یعنی این‌که اگر ایران سرمایه‌گذاری کنه که فرهادی بتونه سالی دو تا فیلم بسازه، بعد از پنج سال، ایران صاحبِ چهار تا اسکارِ دیگه هم می‌شه.
اما نکته کجاست؟ نکته این‌جاست که اگر اصغر فرهادی امروز برنده‌ی حداقل یکی از دو جایزه بشه، علم آمار و احتمالات زیرِ سوال می‌ره. چرا؟ چون چیزی که احتمالِ رخدادش ۴۰ درصد بوده ۱۰۰ درصد به وقوع پیوسته. درست مانند چیزی که چند وقت پیش در آزمایشگاه CERN اتفاق افتاد. در این آزمایشگاه دانشمندان متوجه شدند که سرعتِ نور خیلی بیش‌تر از سرعتِ قبلیه نوره!
پس با هم منتظر می‌نشینیم تا ببینیم در مراسم اسکار امسال چه اتفاقی می‌افته

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پاسخ به پرسش‌های علمی (۱)

پ: آیا این حقیقت دارد که انسان‌ها در گذشته یک چشم هم پشتِ سرشان داشته‌اند؟
پ: بله
پ: این چشم چه کاربردی برای آن‌ها داشته است؟
پ: آن‌ها با این چشم پشتِ سرشان را می‌دیدند
پ: چرا انسان‌های امروزی دیگر این چشم را ندارند؟
پ: این چشم بر اثر تکامل و به مرور زمان از بین رفت
پ: ممکن است بیش‌تر توضیح بدهید؟
پ: بله
پ: بدهید
پ: هزاران سال پیش انسان‌ها دوگونه بودند. آن‌هایی که یک چشم پشت سرشان داشتند و آن‌هایی که این چشم را نداشتند. به مرورِ زمان و بر اثرِ انتخابِ طبیعی، نسلِ انسان‌هایی که یک چشم پشتِ سرشان داشتند منقرض شد.
پ: چگونه؟
پ: در آن سال‌ها حیوانی وحشی زندگی می‌کرد به نام تیروتاراموس. سگ هم از نوادگان تیروتاراموس است. این حیوان وقتی می‌دید کسی از او فرار می‌کند دنبال‌اش می‌کرد و او را می‌درید. اما اگر کسی از او فرار نمی‌کرد کاری به کارش نداشت. انسان‌هایی که پشتِ سرشان یک چشم داشتند وقتی می‌دیدند یک تیروتاراموس دارد از پشت به‌شان نزدیک می‌شود از این ویژگی ِ خدادادی استفاده می‌کردند و پا به فرار می‌گذاشتند. همین باعث می‌شد که تیروتاراموس هم به آن‌ها حمله کند. اما انسان‌هایی که پشتِ سرشان چشم نداشتند وقتی یک تیروتاراموس از پشت به آن‌ها نزدیک می‌شد نمی‌ترسیدند و فرار نمی‌کردند. برای همین تیروتاراموس هم کاری به کارشان نداشت.
پ: آیا نشانه‌ای هم وجود دارد که نشان دهد این چشم واقعن در گذشته وجود داشته؟
پ: بله. این چشم در اثر تکامل از بین رفت. اما در میان انسان‌هایی که کمتر تکامل یافته‌اند هنوز نشانه‌هایی از این چشم وجود دارد. اگر پشتِ سرِ این‌گونه از آدم‌ها دست بکشید خواهید دید که اثراتی از یک فرو رفتگی در آن‌جا وجود دارد. این فرو رفتگی درواقع جایی‌ست که زمانی نیاکان ما در آن چشم داشته‌اند.

بلایا و سجایا

چه بلایی سرِ این کشور اومده؟ ما یه زمانی توی این کشور علیرضا دبیرها داشتیم. امامی ِ کاشانی‌ها داشتیم. سعدی‌ها داشتیم. استاد اسدی‌ها داشتیم
بذارید راحت بگم
ما یه زمانی توی این کشور موسویِ خوئینی‌ها داشتیم!
پس چی شد؟!
چی شد اون همه جلال!
چی شد اون هم شکوه و عظمت؟!

محصولِ ۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

** زبان امروز **

در را نمی‌توانم باز کنم
هر کار می‌کنم نمی‌توانم در را باز کنم

ترجمه‌ی دو جمله‌ی بالا به انگلیسی:

I can't open the door
I can't seem to open the door

از can't seem to وقتی استفاده می‌شود که بر خلافِ انتظارمان هر چه تلاش می‌کنیم نمی‌توانیم کاری را انجام دهیم.

پس وقتی که خودمان هم انتظار نداریم بتوانیم کاری را انجام دهیم از can't seem استفاده نمی‌کنیم. مثلن آدمی که دو پا ندارد هیچ‌گاه نمی‌گوید:
I can't seem to run

محصولِ ۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

انحرافاتِ فکری

حسین کلانی توی برنامه‌ی نود پنج‌شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ حرف‌هایی زد که به نظرم خیلی جالب بود. انتظار نداشتم از یک فوتبالیست چنین چیزهایی بشنوم:

من در یک برهه‌ای از زندگی ِ خودم به یه جا رسیدم که هر چی کم‌تر بدونم به‌تره برای این‌که هرچی بیش‌تر می‌دونم انگار هیچی نمی‌دونم. و وقتی آدم کتاب می‌خونه یک مقدار به مراحلی می‌رسه که کتاب باعثِ یک سری انحرافاتِ فکری در آدم می‌شه. و من متاسفانه یک مقداری شکیات برام به‌وجود می‌اومد و بعد تصمیم گرفتم که کتاب رُ بذارم کنار و بپردازم به دیدنِ فیلم‌های هندی.

اگر دوست دارید خودتون می‌تونید این‌جا بشنوید. از دقیقه‌ی ۲۷ به بعد نگاه کنید.

محصولِ ۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

منابع

پاییظ الانوار، ج ۲، ص ۱۱۱
ذمستان الانوار، ج ۵، ص ۸۶
بحار الانوار، ج ۴، ص ۹۰
طابستان الانوار، ج ۱۹، ص ۴۰۱
همان، ج ۴۵، ص ۱۳

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.