** زبان امروز **
جبر = fatalism
اختيار = free will
كلمات ديگري هم ممكنه موجود باشه
the sad story of finding my lost curiosities over the years
قديميترين چيزهايي كه يادم هست خيلي مبهم و تار هستند. شايد بشه همهي اونها رو در شب و تاريكي و آژير قرمز و سفيد و آسمان نوراني و صداي انفجارهاي پيدرپي خلاصه كرد. فكر ميكنم وقتي پنج شش سالم بود، بُرد موشكهاي صدام تازه به تهران رسيده بود، چون آژيرهايي كه از تلويزيون پخش ميشد بيشتر جنبهي آموزشي داشت (شايد هم اشتباه ميكنم). آژير قرمز خيلي گوشخراش بود. صداي بمي داشت (هنوز هم داره!) و مثل ارّه روي مغز آدم كشيده ميشد. كمكم عادت كرده بوديم كه همراه با شنيدن صداي آژير، منتظر باشيم تا برق شهر هم قطع بشه. گاهي هم كه برق شهر قطع نميشد خودمون از ترس چراغها رو خاموش ميكرديم و منتظر مينشستيم. يعني همه همين كار رو ميكردند. من هميشه بعد از خاموش شدن چراغها ميدويدم پشت پنجره و به نور گلولههاي ضدهوايي خيره ميشدم كه در همهي جهات حركت ميكردند. بيشتر شبيه يك جور آتشبازي بود، اما به خاطر صداي وحشتناكي كه داشتند هيچوقت از ديدنشون لذت نميبردم.
عموي من جبهه ميرفت. نميدونم براي دفاع از كشورش به جبهه رفته بود يا براي شهيد شدن. نامههايي كه به پدرم مينوشت سبزرنگ بودند و عكس چندتا رزمنده هم هميشه روي اونها وجود داشت. هر وقت كه به خونهي ما مياومد چند متر پيشانيبند سبز و قرمز هم با خودش به همراه ميآورد كه قيچي ميكرد و ميبست به پيشوني من و خواهر و برادرم. سوغات جبهه و جنگ! :) عموم به دخترش هم نامه مينوشت كه در يك ستون ثابت و با اسم مستعار در روزنامهي خراسان به چاپ ميرسيد.
بگذاريد بگردم، اگر يكي از نامهها رو لاي كتابها پيدا كردم متن كاملش رو اينجا مينويسم. بايد خوندني باشه!
بعضي كلمات هستند كه به th ختم ميشن مثل month و mouth
براي جمع بستن اين كلمات يك s به آخرشون اضافه ميكنيم:
months و mouths
بعد براي تلفظ اونها مشكل پيدا ميكنيم
براي اينكه جمع اينجور كلمات رو درست تلفظ كنيم، بايد حرف h رو از اونها حذف كنيم.
مثلن months رو بايد monts (مانتس) تلفظ كرد. mouth هم به صورت mouts تلفظ ميشه.
قانون بالا رو من از خودم دارم ميگم و توي هيچ كتابي تاحالا نديدهام. ولي تجربه به من ميگه كه اشتباه نميكنم. لطفن اگر اشتباه ميگم تذكر بدهيد.
خدايا...
ميبيني كه راه را گم كردهام
ميبيني كه ديگر رمقي در پاهايم باقي نمانده است
ميبيني كه در اين شهر گم گشته و مدتهاست كه در جستجوي راهي براي بازگشت، از رفتن بازماندهام
ميبيني كه مدتهاست با چشمان نابينايم، تنها به آسمان مينگرم
فقط به اين اميد كه روزي از همين روزها، راهي كه در زمين بهدنبال آن ميگشتم، از آسمان به رويم باز شود
دور نيست روزي كه تنها نيروي باقي مانده در وجودم را نيز از دست ميدهم
نيرويي كه با آن، نشانههايي ز رهايي را در دستانم نگاه داشتهام
نشانههايي كه اميد بازگشت را، در دلم زنده نگاه داشتهاند
خدايا...
من براي قدم نهادن در مسير بازگشت، تنها به ياري تو نياز دارم،
تنهايم مگذار!
روزي يكي از نان به نرخ روز خورانِ درشت اندامِ كفنپوش را ديدم كه به سمت دانشگاه تهران هَروَله* ميرفت مبادا سخنراني پيش از نماز جماعت را از دست بدهد. همچنان كه ذكر ميگفت در يك دست تسبيح ميچرخاند و به دست ديگرش دختري چهارساله را كه توان دويدن در خود نميديد بر زمين هميكشيد. خانمي هم چادري در فاصلهي صدفرسخي به دنبال مرد ميدويد با خود پنداشتم كه شايد همسرش باشد. در حالْ سجدهي شكر بهجاي آوردم و خداي را سپاس فراوان گفتم كه از جملهي ايشان نيستم.
* نوعي حركت است بين راه رفتن و دويدن
» ببخشيد كه خاطراتي كه قرار بود از جنگ تعريف كنم بيشتر از يك كم داره به تأخير ميافته. اگر خدا بخواهد به زودي.
» آدمهايي كه نمازجمعه ميروند از دو حال خارج نيستند:
يا سرباز هستند يا عتيقه
» ايندفعه **زبان امروز** نداريم. فقط چون وقت نكردم بنويسم.
» محمد عزيز هم شروع به وبلاگ نوشتن كرد (سفر بازگشت)
وقتي فكرش رو ميكنم كه محمد سفر بازگشت رو شروع كرده، خيلي بهش حسوديم ميشه :(
در شمارهي اول ميخوانيم:
"در اين شب مه گرفته كه حتي فاصله چند قدمي هم پيدا نيست، به انتهاي جاده نگاه مي كنم تا بلكه اثري اميدبخش از انتها، از محبوب ببينم كه توان پاهايم و توشه راهم باشد، هر چند كوچك، هر چند مبهم و نا پيدا. چيزي پيدا نيست اما من مي بينم. آن دور ها در ذهنم چيزي ميبينم كه به من اميد مي دهد. خودم را مي بينم كه به مقصد رسيده و چهره اي كه در آن آرامش موج ميزند و لبخندي با صداقت از دل با نگاهي غريب و دلنشين، كه زمزمه مي كند و مرا مي خواند: برگرد."
+ بيرون داره نم نم بارون ميآد :)
وجود يك ارادهي مخالف و لجباز در هر جهتي كه حركت ميكنم كاملن احساس ميشه. مثل روز روشنه كه هيچ اتفاقي تصادفي نيست و يك ارادهي هوشمند در پشت همه اونها وجود داره. شايد بعضيها دوست داشته باشند بدونند كه من هيچ اصراري به حركت در يك جهت خاص ندارم! فقط هنوز به اين نتيجه نرسيدهام كه يك جا بايستم.
- عجب آرامشي داري امشب
- همينطوره
- كاش همهي مردم شهر آرامش تو رو داشتند
- كاش
- كاش همهي مردم شهر دليلي براي آرامش داشتند
- بهتره بگي كاش همهي مردم شهر دليلي براي آرامش پيدا ميكردند
- چرا؟
- حرف تو اين شائبه رو ايجاد ميكنه كه نكنه اين آرامش به مردم داده شده باشه، بدون اينكه خودشون تلاشي براي بدست آوردنش انجام داده باشند
- اگر يك نفر دليل آرامش رو پيدا كرد ولي نتونست اون رو بدست بياره چي؟ پيدا كردن دليل چه فايدهاي داره؟!
- ؟؟
- اما من گفتم كاش همهي مردم دليلي براي آرامش داشتند. ديگه فرقي نميكنه كه اين آرامش بهشون داده شده باشه يا دنبالش گشته باشند. مهم اينه كه حالا اون رو دارند
» ترس از آينده بيمعناست. تمام لحظاتي كه تا دقايقي ديگر فرا ميرسند بهزودي پايان خواهند يافت. ديگر وجود نخواهند داشت
در فكر ايجاد يك مزرعهي پرورش روباه هستم. شايد با بيست تا شروع كنم. همونطور كه ميدونيد مهرماه فصل جفتگيري روباههاست و هيچ آدم عاقلي اين فرصت طلايي رو براي پولدار شدن از دست نميده.
» رفتيم فرحزاد كه هم افطاري بخوريم همه قليون بكشيم! روي يكي از تختها لم داده بودم كه يه پسر بچهي پنج شش ساله نزديكم اومد و گفت: فال ميخري؟ بهش گفتم: اسمت رو به من ميگي؟ اون هم گفت بيا جلو تا در گوشت بگم. وقتي سرم رو جلو بردم دستش رو محكم دور گردنم انداخت و... صورتم رو بوسيد :) ولي قبل از اينكه بگيرمش از دستم فرار كرد. نميدونم كجا غيبش زد. ياد [دختر فالفروش] بهخير!
دعاي روز يكشنبه (100 مرتبه):
خدايا كوچولوها رو نخور
هر دو جملهي زير در فارسي به كار ميروند و درست هستند:
- فكر ميكنم نفهميد چي گفتي
- فكر نميكنم فهميد چي گفتي
ولي در انگليسي بهتره كه از ساختار دوم استفاده كنيم. يعني:
I think she didn't understand what you said (غلط نيست ولي بهتره استفاده نشه)
I don't think she understood what you said (بهتر)
يكي ديگه:
I think it's not a good idea
I don't think it's a good idea (بهتر)
علاوه بر think، افعال زير هم از همين قانون پيروي ميكنند:
believe, imagine, suppose, feel, etc
«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیونها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...